eitaa logo
3.5هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
756 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نرگاس
همان روزی که عارقانه با قیافه‌ای رسمی طلاقِ شفق و شاهد را ثبت کرد، ناگهان اتفاقی افتاد که در تاریخ جمهوری اسلامی قدستان به نام «زلزله‌ی عاطفیِ تالار دانه طلایی» ثبت شد. عارقانه وسط امضاها یک‌دفعه به شاهد نگاه کرد و دلش ریخت. با خودش گفت: > «من فقط برای مهر زدن اومده بودم… چرا الآن حس می‌کنم این خروسِ مشکل‌دار، از خودِ لانه هم داغ‌تره؟» هم‌زمان، شفق که تا دیروز از عارقانه بدش می‌آمد، ناگهان دید که چقدر صدای رسمی، ژست جدی و ابروهای حسابیِ عارقانه دلنشین است. در دلش گفت: > «این مرغ… نه، این موجودِ محترم… چرا این‌قدر باوقار حرف می‌زنه؟» از آن طرف شاهد هم که برای مراسم آمده بود، چشمش به آقای آریانیک افتاد؛ همان مهمان عروسی که روز اول فقط برای خوردن نقل و تخمه آمده بود، ولی حالا داشت با خونسردی آن‌طرف سالن راه می‌رفت. شاهد با دیدنش خشکش زد: > «یا پِر! این یکی چرا این‌قدر شبیه قهرمان‌های فیلم‌ها راه می‌ره؟» آریانیک هم برگشت، یک لحظه به شاهد نگاه کرد و گفت: > «تو هم خیلی کمتر از چیزی که فکر می‌کردم، بلااستفاده‌ای.» شاهد فوراً دلش لرزید. همان‌جا فهمید که از آدم‌های با اعتمادبه‌نفس خوشش می‌آید. در همین لحظه، عارقانه که داشت مهر طلاق را می‌زد، دستش لرزید و مهر افتاد روی برگه‌ی اشتباه. به‌جای «طلاق»، روی فرم نوشت: > «شروع بحران عاطفی شماره ۴۲» شفق با دیدن این صحنه خندید و گفت: > «یعنی ما برای جدایی اومدیم، ولی انگار برای تشکیل یک باشگاه احساساتِ ممنوعه دعوت شدیم!» آقای رائفی‌پور هم که از دور ماجرا را می‌دید، خیلی جدی گفت: > «این دیگر یک پرونده‌ی خانوادگی نیست؛ این یک آزمایشگاهِ اختلاطِ احساسات است.» و از آن روز به بعد، در قدستان هرکس وارد تالار دانه طلایی می‌شد، باید اول اعلام می‌کرد: - دنبال عشق است یا طلاق؟ - دنبال مرغ است یا خروس؟ - و اصلاً می‌داند دارد به چه لانه‌ای وارد میشود؟
از خود لانه هم داغ تره🥵🥵🥵
هدایت شده از م‌ش
لطفا من بشم نامزد سابق عارقانه که بعد از صمیمی شدن رابطه عارقانه و شاهد یکهو ظاهر میشوم
«گرگ در آغل مرغ‌ها» --- صحنه ۱ - قصر قدقدستان، سحرگاه سه هفته از عروسی شاهد و شفق گذشته. اما شاهد و عارقانه... دوباره به هم نزدیک شده‌اند. نه رسماً، اما نگاه‌ها، دست‌زدن‌های تصادفی، شبنشینی‌های خصوصی در کتابخانه. شاهد و عارقانه کنار حوض قصر نشسته‌اند. پاهایشان در آب. سکوت عاشقانه. عارقانه: «می‌دانی... هیچ وقت فکر نمی‌کردم بعد از همه‌ی این ماجراها...» شاهد (لبخند می‌زند): «منم نه. اما شفق... شفق فهمیده. دیشب گفت: «برو پیشش. تو هنوز مال اویی.»» عارقانه (نزدیک می‌شود): «من همیشه مال تو بودم. حتی وقتی...» نصفه حرف، صدای شیپور از دروازه‌ها. اما نه شیپور جنگی. شیپور تشریفاتی. عجیب و ناآشنا. مرغ نگهبان نفس‌زنان می‌رسد: «قربان... یک کاروان... از شمال. پرچم گرگ سفید روی زمینه بنفش... می‌گویند: مهلا گرگ‌توله، نامزد سابق شما...» عارقانه رنگ می‌پرد. شاهد یخ می‌زند.
صحنه ۲ - ورود مهلا دروازه باز می‌شود. مهلا گرگ‌توله سوار بر اسبی سیاه (نه، گرگی سیاه) وارد می‌شود. موهای بلند سفید، چشمان زرد، لباس چرمی با خز گرگ. از کمرش دو شمشیر آویزان است. پشت سرش یک دسته گرگ‌سوار (که کلاهخود گوش‌گرگی دارند). مهلا (با صدایی که می‌لرزاند استخوان مرغ‌ها): «عارقانه جان... نگفتی کجا رفته‌ای. من سه سال در کوهستان دنبال تو گشتم. و تو... اینجایی. با مرغ‌ها؟» عارقانه (عقب می‌رود): «مهلا... تو... تو مرده بودی. در نبرد شمال...» مهلا (می‌خندد، خنده‌اش مثل برف می‌ماند): «اشتباه کردی. آن خواهرم بود. من زنده‌ام. و هنوز نامزد تو هستم. حلقه‌ات را پس بده.» شاهد۱۳۶ جلو می‌پرد. شاهد: «او با تو نامزد نبوده. تو فقط یک داستان قدیمی‌ای. الان مال من است.» مهلا (نگاه سرد به شاهد): «آه... مرغ خانگی عارقانه. شنیدم. تو هم یکی از ۳۵۰۰ تایی؟» شاهد خشمگین می‌شود. مدال تیزچنگال زرین را لمس می‌کند.
صحنه ۳ - شفق بدره وارد می‌شود (با غافلگیری) ناگهان شفق بدره از پشت ستون بیرون می‌آید. زره پوشیده. شمشیر عارقانه (همان که مدالش ذوب شده) را کشیده. شفق: «مهلا گرگ‌توله. اسمت را شنیده‌ام. تو در جنگ شمال سه فرمانده را کشتی. اما من یکی از آن سه نفر را خواهر داشتم. امروز یا می‌روی، یا می‌مانی و می‌جنگی.» مهلا (با حیرت به عارقانه): «مرغ زن فرمانده؟ عجب پیشرفتی در این سرزمین.» عارقانه بینشان می‌پرد. عارقانه: «همه ساکت! مهلا... من تو را دوست داشتم. ولی تو رفتی. بی‌خبر. بی‌نامه. بی‌وداع. من منتظر نماندم.» مهلا: «من برایت می‌جنگیدم. با اژدهای یخی شمال. حلقه نامزدیات را در دندانم نگه داشتم تا برگردم و به تو بدهم. ببین.» از گردنش زنجیری در می‌آورد. ته زنجیر: حلقه‌ای طلایی با حکاکی مرغ و گرگ. عارقانه (دستش می‌لرزد): «این حلقه را... در برف گم کردم...» مهلا: «پیدایش کردم. حالا مال تو نیست. مال من است. و من هنوز نگهت داشته‌ام.»
صحنه ۴ - راه‌حال عجیب شاهد شاهد۱۳۶ نگاهی به شفق می‌کند (که آماده نبرد است)، نگاهی به مهلا (که زخم خورده اما مغرور)، و نگاهی به عارقانه (که بین سه زن گیر کرده). شاهد (با صدای بلند): «بسه. عارقانه، تو مشکل داری. هر زنی که می‌بینی عاشقت می‌شود یا تو عاشقش می‌شوی. باید این چرخه را بشکنیم.» عارقانه (گیج): «چطور؟» شاهد: «با قانون جدید. از امروز، قدقدستان دیگر پادشاهی ندارد. شورای زنان تشکیل می‌دهیم. من، شفق، مهلا. و تو... تو فقط مهرهٔ شطرنج ما خواهی بود.» مهلا نگاهی به شاهد می‌کند. اول با خشم، بعد با احترام. مهلا: «جسور هستی، مرغ خانگی. شاید... بتوانیم با هم کار کنیم.» شفق (شمشیر را غلاف می‌کند): «مدتها پیش باید این کار را می‌کردیم.»