«شب سهگانه و قربانی سهخروسی»
«انتقام با پر و خون»
---
صحنه ۱ - شورا منحل میشود، جنگ آغاز میشود
ده روز از تشکیل شورای سهگانه میگذرد. عارقانه قهوهچی و نامهنویس شخصی سه زن شده. اما در دل، آتش انتقام شعله میکشد.
یک شب، شاهد۱۳۶، شفق بدره و مهلا گرگتوله بر سر این که «امشب عارقانه قهوه را برای誰 اول بیاورد» دعوا میکنند.
شاهد: «من اولین عشق او بودم.»
شفق: «من با او جنگیدم.»
مهلا: «من نامزد رسمیاش بودم. حلقه دارم.»
بحث به فریاد، فریاد به کشیدن شمشیر، و کشیدن شمشیر به نبرد سهگانه در حیاط قصر تبدیل میشود.
مرغها فرار میکنند. قُل ۱۹۳ سانتی در گوشهای ایستاده و فقط نگاه میکند. عارقانه بالای پلهها، با لبخندی سرد.
عارقانه (زیر لب): «بجنگید... بجنگید تا خسته شوید. سپس نوبت من است.»
صحنه ۲ - نبرد سنگین سه زن
· شاهد۱۳۶ با مدال تیزچنگال زرین (که حالا شمشیرش شده) حملات سریع و ضربتی.
· شفق بدره با همان شمشیر مدالذوبشده، دفاع محکم و ضدحملات.
· مهلا گرگتوله با دو شمشیر گرگی، مثل طوفان میزند.
آنقدر میجنگند که حیاط قصر ویران میشود. فوارهها خرد میشود، درختان پرتقال میریزد، سه تا مرغ بیگناه زیر دست و پا له میشوند.
بعد از یک ساعت، هر سه روی زمین افتادهاند. زخمی، خسته، بینفس. نه برنده، نه بازنده.
مهلا (نفسنفسزنان): «مساوی... لعنتی...»
شفق: «باز هم مساوی...»
شاهد: «عارقانه... قهوه بیاور...»
اما عارقانه دیگر آنجا نیست.
صحنه ۳ - آیین قربانی در محراب مخفی
عارقانه در زیرزمین قصر، در محراب مخفی قدقدستان، زانو زده است. دورش شمع و پر خون. روی دیوار، نقاشی خروس بالدار با چشمان قرمز.
در گوشه، سه خروس بسته شده با طناب:
۱. آریانیک (خروسی با شانهای بلند و چشمان نافذ، سردار سابق اطلاعات)
۲. رائفی بور (خروسی با پاهای کوتاه و نوککج، معروف به سخنرانیهای آتشین)
۳. سهراب (خروس جوان با یال طلایی، که هرگز در جنگ شرکت نکرده بود)
عارقانه (با صدای لرزان اما مصمم): «خدای مرغان، من سه خروس از بهترینهایت را قربانی میکنم تا قدرت از دست رفته را بازپس گیرم. خونشان را به پایت میریزم تا دشمنان زن مرا نابود کنی.»
آریانیک (فریاد میزند): «دیوانه ای! ما سرداران تو بودیم!»
رائفی بور: «مرغها علیه تو میشورند!»
سهراب (گریان): «من حتی جبهه را انتخاب نکرده بودم...»
عارقانه شمشیر را برمیدارد. بیاشک. بیلرزش.
ضربه اول → سر آریانیک جدا میشود.
ضربه دوم → رائفی بور روی زمین میافتد.
ضربه سوم → سهراب آخرین نفسش را بیرون میدهد.
خون سه خروس در ظرفی مسی جمع میشود. عارقانه آن را سر میکشد. چشمانش سرخ میشود. نوک انگشتانش سیاه.
عارقانه: «حالا... قدرت دارم. حالا نوبت انتقام است.»
صحنه ۴ - بازگشت به حیاط، اما نه به عنوان قهوهچی
سه زن هنوز روی زمین افتادهاند. در ضعف کامل. عارقانه از پلهها پایین میآید. زره خونخورش را پوشیده. تاج پر شترمرغ سیاه. شمشیری که از استخوان سه خروس ساخته شده.
شاهد (با وحشت): «عارقانه... چه کردهای؟»
عارقانه: «قربانی. برای بازپس گرفتن آنچه مال من بود. شما سه نفر... فکر کردید میتوانید قدقدستان را اداره کنید؟ قدقدستان مال مرغهاست. مرغ نر. من.»
شفق (سعی میکند بلند شود اما میافتد): «تو... مرغهای خودت را کشتی؟»
عارقانه: «نه. خروسهای مزاحم را کشتم. آریانیک، رائفی بور، سهراب... فقط شروع بودند. حالا نوبت شماست... اما نه امروز. امروز فقط تماشا میکنید که چگونه قلمرویم را میسازم.»
دستور میدهد قُل بیاید.
قُل ۱۹۳ سانتی (با چهره سنگی): «قربان؟»
عارقانه: «این سه زن را به زندان بینداز. همان برجی که سارا ببعالملکه در آن بود. اما این بار... بدون پنجره.»