صحنه ۴ - بازگشت به حیاط، اما نه به عنوان قهوهچی
سه زن هنوز روی زمین افتادهاند. در ضعف کامل. عارقانه از پلهها پایین میآید. زره خونخورش را پوشیده. تاج پر شترمرغ سیاه. شمشیری که از استخوان سه خروس ساخته شده.
شاهد (با وحشت): «عارقانه... چه کردهای؟»
عارقانه: «قربانی. برای بازپس گرفتن آنچه مال من بود. شما سه نفر... فکر کردید میتوانید قدقدستان را اداره کنید؟ قدقدستان مال مرغهاست. مرغ نر. من.»
شفق (سعی میکند بلند شود اما میافتد): «تو... مرغهای خودت را کشتی؟»
عارقانه: «نه. خروسهای مزاحم را کشتم. آریانیک، رائفی بور، سهراب... فقط شروع بودند. حالا نوبت شماست... اما نه امروز. امروز فقط تماشا میکنید که چگونه قلمرویم را میسازم.»
دستور میدهد قُل بیاید.
قُل ۱۹۳ سانتی (با چهره سنگی): «قربان؟»
عارقانه: «این سه زن را به زندان بینداز. همان برجی که سارا ببعالملکه در آن بود. اما این بار... بدون پنجره.»
صحنه ۵ - پیام به ببعستان
همان شب، عارقانه نامهای برای سارا ببعالملکه (که هنوز در زندان مشروط است) میفرستد:
«سارا جان،
دیگر شوهر سابقت تنها نیست. شورای سهگانه سقوط کرد. قدقدستان دوباره مال من است. میخواهی برگردی و با هم متحد شویم؟ این بار نه به عنوان دوست. به عنوان همسر.
عارقانه»
پاسخ سارا چند ساعت بعد میرسد، فقط یک کلمه:
«کی میام؟»
صحنه پایانی - قفس سه زن
در برج بدون پنجره، شاهد، شفق و مهلا کنار هم نشستهاند. دستبند. لباس پاره. اما هنوز مغرور.
مهلا (میخندد): «آخرش فهمیدم چرا عارقانه مرا رها کرد. نه به خاطر تو شاهد، نه به خاطر تو شفق. به خاطر خودش. او عاشق قدرت است. ما فقط اسباببازی بودیم.»
شاهد (اشک در چشمانش): «من ۳۵۰۰ مرغش را خوردم... فکر کردم عاشقم است...»
شفق (دندانقروچه): «وقتی آزاد شوم... خودش را میکشم.»
صدای قفل از بیرون میآید. سارا ببعالملکه با پابند باز (که عارقانه شخصاً باز کرده) پشت میلهها ایستاده.
سارا (با لبخند شیطانی): «خوش آمدید به جمع زنانی که عارقانه فریبشان داد. جای تنگ است. بیایید کنار هم. من یک دسته ورق آوردم.»
پرده میافتد با صدای خنده سه زن در زندان + سارا که دهمین بار است پوکر میبرد.
هدایت شده از 𐙚 𝐄𝐥𝐧𝐚𝐳.𝐙 ݁˖ ࣪⭑ | هرمزِ بسیار تنگ
341.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بقرآن با ختنه کردن عارقانه کار اوکی میشه
هدایت شده از من گرگ شدم چون رفیقم نارفیقی کرد
با اینکه میدونیم کل داستان رو داره به مزاج خودش میچرخونه اما ادامه میدیم بسیار جالبه