صحنه پایانی - قفس سه زن
در برج بدون پنجره، شاهد، شفق و مهلا کنار هم نشستهاند. دستبند. لباس پاره. اما هنوز مغرور.
مهلا (میخندد): «آخرش فهمیدم چرا عارقانه مرا رها کرد. نه به خاطر تو شاهد، نه به خاطر تو شفق. به خاطر خودش. او عاشق قدرت است. ما فقط اسباببازی بودیم.»
شاهد (اشک در چشمانش): «من ۳۵۰۰ مرغش را خوردم... فکر کردم عاشقم است...»
شفق (دندانقروچه): «وقتی آزاد شوم... خودش را میکشم.»
صدای قفل از بیرون میآید. سارا ببعالملکه با پابند باز (که عارقانه شخصاً باز کرده) پشت میلهها ایستاده.
سارا (با لبخند شیطانی): «خوش آمدید به جمع زنانی که عارقانه فریبشان داد. جای تنگ است. بیایید کنار هم. من یک دسته ورق آوردم.»
پرده میافتد با صدای خنده سه زن در زندان + سارا که دهمین بار است پوکر میبرد.
هدایت شده از 𐙚 𝐄𝐥𝐧𝐚𝐳.𝐙 ݁˖ ࣪⭑ | هرمزِ بسیار تنگ
341.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بقرآن با ختنه کردن عارقانه کار اوکی میشه
هدایت شده از من گرگ شدم چون رفیقم نارفیقی کرد
با اینکه میدونیم کل داستان رو داره به مزاج خودش میچرخونه اما ادامه میدیم بسیار جالبه