ای در طلب گره گشایی مرده،
در وصل بِزاده، از جدایی مرده..
ای در لب بحر، تشنه در خواب شده
ای بر سر گنج و از گدایی مرده..
گرمی لبخند از آواز بنان برداشته
چشم از فیروزههای اصفهان برداشته
حس معصوم نگاه غرق در اعجاز را
از دعاهای مفاتیح الجنان برداشته
بعدها هرکس بخواند نقلی از زیباییش
از غزلهای من آتش به جان برداشته
عشق مدتهاست این روح سراسر درد را
برده بر بام جنون و نردبان برداشته
فکر کن گنجشک باشی و ببینی گردباد
جفت معصوم تو را از آشیان برداشته
بشکند دستش گلم هرکس تو را از من گرفت
کیسه باروت از ستارخان برداشته
_حامد عسکری
باران کمی آهسته تر
اینجا کسی در خانه نیست ؛
من هستم و تنهایی و دردی که نامش زندگیست ..
آسمانِ امروز،
رنگِ دیگری دارد.
نه آبیِ روشنِ روزهایِ عادی،
نه خاکستریِ ابرهایِ بارانزا.
یک رنگِ خاص،
تداعیِ دلتنگیست.
انگار که تمامِ دنیا،
به یادِ کسی است
که نیست.