خیلی ژولیدهپولیده و خسته و افسردهم. دیگه کشیدن بار سنگین خودم روی دوشم توقع زیادیه ازم. باور کن اگر از دست این حواشی و این مسابقهی طلسمشدهی استانی خلاص بشم طوری میخوابم که مرده توی گور نخوابیده و طوری خودم رو از همهچیز کنار میکشم که انگار هیچوقت منی توی این رشته نبوده و نیست و نخواهد بود.
تو فقط دستت را بر شانهام بگذار و خودت ببین که چطور سقوط میکنم و تکهتکه میشوم. دیگر آن تفنگ از برای چست؟ گلوله را به چه کار آوردهای؟ اینجا دنیاست یا آوردگاه؟ این زندگیست یا جنگ یکتن به هزارتن؟ چه خبر است اینجا؟
شدیدا بیثبات و غیرقابل پیشبینی شدهام، مخصوصا برای خودم. کارهای احمقانهای میکنم که نه سری دارند و نه ته و نه حتی وسطی. احساس را که از قبل نداشتم و حالا منطقم را هم از دست دادهام، مثل دیوانهها هی اینطرف و آنطرف میروم و به هیچچیز چنگ میزنم تا همهچیز شوم. شک دارم حتی به این انسان بودن، به این نوع موجودیتم. کمی دیگر در این حال و هپروتم بمانم به یقین روانهی تیمارستانم میکنند، همین نزدیکی هم هست، قبلا درموردش خواندهام. بیمارستان اعصاب و روان محرری شیراز. نه طبعم شوخ است و نه این حرفها مضحکه و مسخرهبازی، حقیقتا در این برههی زندگی چارهی دیگری نمیبینم. نیست آقا جان، چارهای نیست.
ژان پل سارتر یهجایی میگه که، کاش میتوانستم جلوی فکر کردنم را بگیرم. سعی میکنم. موفق میشوم. انگار کلهام پر از دود میشود. و باز از سر گرفته میشود. دود. فکر نکنم. نمیخواهم فکر کنم. فکر میکنم که نمیخواهم فکر کنم. نباید به این فکر کنم که نمیخواهم فکر کنم. چون این هم باز یک جور فکر است. پس هیچوقت تمامی ندارد؟ نه آقای پلسارتر، هیچوقت تمامی ندارد. هر تلاشی در این راستا مذبوحانه است و بیجهت. من هم همینطور. من هم همینطور.
که این رنج ما تاوان بودنمان است. که گوشهای تنها زخمهایمان را میبندیم. که اشکهامان گواه دردهامان است. که زندگی اختیاری اجباریست. که هنر میخواهد اینگونه جانسخت بودن. که آدم قویها هم کم میآورند. که لبخندها بغض میشوند. که خاطرات قاتلان خبرهی این دیارند. که گذشته آدم را دربند و اسیر میکند.که ما آدمچوبیهای تئاتر بالادستیهامان هستیم. که این معادلهی خلقت بشر لاینحل است.که برخی شبها صبح نمیشوند. که دست آخر آدمها همهشان میمیرند.