بین تو و من رغبتِ دیدار نماندهست ..
هم فاصلهها کم شده، هم حوصلهها کم!
فاضل_نظری
شارِع ِالقَـمَـر؛
چشمانم را به پنجرهای
رو به باران نقاشی کشیدم..
- انتظار؟ نه
این تنها راهِ آرام گرفتنِ قلبم بود..!
هدایت شده از بیمارِاتاقِ77
چه عجله ای دارین؛
یکم یواش تر خودتونو از چشمم بندازید.
برایم آبشاری ریخت روی شانه ها، امّا
حواسم پرت بود و باز جریان را نفهمیدم..!