راحیل².
چقدر الان برگشتن به زندگیِ عادی و روزمرهی خودم سخته.
فقط ۳ روز بود ولی انگار سه ماه گذشته
هدایت شده از خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
شب اول ساعت نزدیکِ دو نصف شب بود، لامپ ها خاموش بود، اکثرا خواب بودن، یهو من و رزالین دیدیم دونفر با پتو بالاسرمونن و مکالمهی رندوم ما و اونا:
- سلام ما اجنهی اینجاییم.
+ بسم الله بگیم میرین؟
- آره بسم الله بگین میریم.
+ بسم الله الرحـ-
تا بسم الله رو گفتیم یهو یکی دوید سمت چپ یکی سمت راست.
برگامون ریخته بود، اینجوری بودم که: چرا؟ منظورت چیه؟
راحیل².
شب اول ساعت نزدیکِ دو نصف شب بود، لامپ ها خاموش بود، اکثرا خواب بودن، یهو من و رزالین دیدیم دونفر با
دیشب یکی خیلی رندوم اومده بود میگم من جن بائو ام سوره بقره بخون میرم وایولا اینجوری بود که ۲۰۰ و خورده ای آیهس یکیم داشت بهش ملحق میشد که آخرش خودش پشیمون شد رفت 🤣
توی اعتکاف امسال یه اتفاقاتی اتفاد که طبق تصوراتمون نبود ولی اون فضای معنوی نمیذاشت اون نبود ها زیاد احساس بشن
در واقع ناراحتی واقعی همونی بود که میدیدی روز آخر وسایل همه جمعه و منتظری که اذون بگه:)
امسال رسما توی حکومت نظامی بودیم گوشیامونو تحویل میدادیم روشون برچسب شماره میزدن. خادماش یجور اطلاعات کااامل میگرفتن توی پرونده مدرسهم انقدر اطلاعات نبود
توی اعتکاف امسال یه اتفاقاتی اتفاد که طبق تصوراتمون نبود ولی اون فضای معنوی نمیذاشت اون نبود ها زیاد احساس بشن
در واقع ناراحتی واقعی همونی بود که میدیدی روز آخر وسایل همه جمعه و منتظری که اذون بگه:)
روز دوم داشتیم از خلوتگاه میومدیم بیرون یهو یکی از مسئولهای اعتکاف گفت این کتاب رو بین حتی یهو میدیدی خیلی