ای که از خاک درت دیده منور گردد
وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد
دیده در زیر قدمهات نمی گرید، از آن
که مبادا کف پای تو به خون تر گردد
گوش بگرفت، چو بشنید رقیبت سخنم
گوش ابلیس چو قرآن شنود کر گردد
ناوکی بر دل ریشم فگن، ای دیده من
تا بود ریش درونم به برون سر گردد
ای بسا جان به سر کوی تو شد خون و هنوز
می رود تا به سر کوی تو محشر گردد
سازمش خون و به پیش سگت اندازم، اگر
بی جراحت ز سر کوی تو دل برگردد
اشک خسرو همه از خون جگر ساخته است
از قدمهات چو ریزم، همه گوهر گردد
ـ امیرخسرو دهلوی
غزل شماره ۷۵۳
تاریخ سبز
قشنگای من تقدیمی هارو اینجا گذاشتم چندتا نکته بگم: اول اینکه برای خوندن افسانه ها باید روی 📄 بزنید.
دورت بگردم جوجهه خیلی قشنگ بودن، مرسیییی از وقتی که گذاشتی😭🤏
هدایت شده از Me against the world.
درود و نور؛
این پیام+پیامی از اینجا که نظرتونو جلب کردهرو توی چنلاتون فوروارد کنید و شاعر موردعلاقتونو قید کنید تا بهتون یه شعر ازشون تقدیم کنم و مشخص کنم درآینده چقدر احتمال داره شاعر/نویسنده بشین.
Tag.