eitaa logo
بهتر از خودم | زندگی 360
25.1هزار دنبال‌کننده
116 عکس
76 ویدیو
0 فایل
﷽ زندگی از دید یه معلم ریاضی برونگرا🫠 من اینجام @Raz360 ⚝همسرِ یه آقا معلمِ درونگرا ⚝مادرِ آقا آراد ⚝زوج دهه هفتادی ⚝شیراز 🏞 🛫در تلاش برای ورژن بهتر از خودم ایکیگای 👇❥ @Riazy360 @Riazy360D 🪷تب 👈 @tab360
مشاهده در ایتا
دانلود
←قسمت دومِ فوت بابام خیلی سخت بود برامون ولی بیشتر از همه برای مامانم نه کاری نه حقوقی با سه تا دختر... مامانم شروع کرد به کار کردن از اینجا به بعد تصویری که از مامانم دارم اینه که همیشه در حال کارکردن بودن هم کار بیرون از خونه هم تا نصف شب قالی می بافتن بعضی از اقوام نزدیک هر موقع مامانمو میدیدن میگفتن خب نذار دخترات برن مدرسه خرجشون کمتر بشه ولی مامانم با قاطعیت میگفت: خرجشون رو با چنگ و دندون هم شده میدم بخاطر همین حرفا از هیچکس کمک نمیگرفت ────────────── راستش تلخ ترین خاطره بچگیم اینه که یه شب خواب بودم ، نصف شب بیدار شدم دیدم مامانم داره قرآن میخونه و گریه میکنه😭😔 هرموقع تو زندگیم یاد اون شب میفتم گریه ام میگیره... «حتی همین الان» ────────────── من درسم خیلی خوب بود و سختی های مامانمو که میدیدیم مصمم تر میشدم و میگفتم باید درس بخونم و وقتی بزرگ شدم موفق بشم و سختی هایی که مامانم کشیده رو جبران کنم... ─────────────── 📲 بهتر از خودم ⟿ .
SchrickerBirth.mp3
زمان: حجم: 5.4M
. بریم برای قسمت سوم🌻 👇 .
←قسمت سومِ از خودگذشتگی مامانم اینقدر زیاده که نمیتونم همشو تعریف کنم بعد از فوت بابام چندباری خواستگار برای مامانم میومد ولی همش میگفت محاله دیگه ازدواج کنم ، دلخوشی من دخترام هستن و زیر سقف هیچ غریبه ای نمیبرمشون ────────────── من دختر خیلی شاد و سرزنده ای بودم چون مامانم نمیذاشت نبود پدر رو احساس کنیم... مامانم میگفت تو پسر خونمونی😄 منم که حسابی درس میخوندم و کلاس های مختلف میرفتم ربوکاپ<برنامه نویسی ربات> ، نینجا و موسیقی دف و هروقت میگفتم کلاس های فوق برنامه رو نرم مامانم قبول نمیکرد ────────────── اول دبیرستان یعنی نهم شبانه روز برای المپیاد ریاضی خوندم و ناحیه و استان مقام آوردم و تا مرحله کشور رفتم و شدم عضو کانون نخبگان و برای سال دوم دبیرستان <دهم> رفتم رشته ریاضی فیزیک یه مدرسه خوب ────────────── 👆📷عکسی که گذاشتم از یه بسته هم اندیشی بود که برام فرستادن و یادگاری نگهش داشتم ────────────── دوم دبیرستان بودم که یه اتفاق مهم برام افتاد و باعث شد کل مسیر زندگیم عوض بشه ... ─────────────── 📲 بهتر از خودم ⟿ .
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز با آراد داشتیم پازل نقشه ایران رو درست میکردیم گفت مامان آمریکا کجاست؟
اینقدر این بچه آمریکا ستیز و ایران دوست شده که دیدن داره😄🤍 هرجا پرچم ایران رو میبینه سریع احترام نظامی میذاره بچم😌🇮🇷
←قسمت چهارمِ دوم دبیرستان بودم که یه آقایی از اداره اومد مدرسه مون و اتفاقی با هم آشنا شدیم و کلی حرف زدیم گفت که یه موسسه تو شیراز داره که پسر و دخترای مستعد و درس خون دور هم جمع میشن کارهای فرهنگی، نشریه و ... انجام می دن و از منم خواستن برم و عضو موسسه شون بشم گفتن یه افطاری توی رستوران هتل چمران داریم و فلان روز بیا اونجا و با بچه ها هم آشنا میشی... منم قبول کردم به مامانم گفتم و گفت باشه برو ────────────── یه دوست صمیمی داشتم اسمش عاطفه بود از اونا که درسش و به خصوص ریاضیش خیییییلی افتضاح بود 😁 ولی خیلی خیلی صمیمی بودیم با هم اینقدر که کسی جرات نداشت چپ بهش نگاه کنه😉 من واسه اون دعوا میکردم اون برا من🤦‍♀😄 بهش گفتم عاطی بیا با هم بریم گفت نه نمیام و منم دوست نداشتم تنهایی برم و بعد از کلی التماااااااس راضی شد باهام بیاد یه دلشوره عجیبی داشتم چون زود رسیدیم ، تو لابی هتل نشستیم ────────────── یکم بعد دیدیم کلی دختر و پسر اومدن داشتیم نگاهشون میکردیم که عاطفه گفت «نگاه پسرو بس که بازوش بزرگه آستینش الان پاره میشه» نگاهم افتاد به پسره دیدم یه تیشرت قرمز پوشیده و از این ورزشکاراست که میرن بدنسازی... ────────────── چند دقیقه بعد پاشدیم رفتیم سمت رستوران وارد شدیم و دیدم بلللللللللله همون پسر تیشرت قرمز هم اونجاست و جزو بچه های موسسه اس ... 😄 ─────────────── 📲 بهتر از خودم ⟿ .
هستش هنوز ولی مثل قبل صمیمی نیستیم دیگه🥲 یعنی از دیپلم به بعد دانشگاهمون جدا شد و بعد کارمون و همه چی دست به دست هم داد الان با هم تلفنی در ارتباطیم و گاهی همو میبینیم ولی نه دائم... ولی خب نصف خاطرات خوب زندگیم با اون گذشت از دوم راهنمایی هفتم تا دیپلم دوازدهم .
🦈 ماهی سیاه گفت: هر چیزی به آخر می‌رسد. شب به آخر می‌رسد، روز به آخر می‌رسد، هفته، ماه، سال... من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟🖤 بهتر از خودم صمد بهرنگی ماهی سیاه کوچولو 📚
مرسی بابت لطفتون عزیزان🌻 راستش خودمم دوست دارم بیشتر بنویسم ولی یادآوری اتفاقات گذشته و نوشتنشون خیلی زمان بره🌻 روزی یک قسمت مینویسم ایشالا✨
قسمتِ پنجم اونجا فقط من و عاطفه چادر نپوشیده بودیم همه چادری و مذهبی... اون شب با چندتا از دخترهای موسسه سر یه میز نشستیم و باهاشون آشنا شدم و خیلی از جو اونجا خوشم اومد... ───────────── چند روز بعدش رفتم موسسه و یکی از دخترهای اونجا همه بخش هارو بهم نشون داد جو خیلی خوبی بود کلاس های تئاتر ، کارهای فرهنگی مذهبی ، برگزاری مراسمات محرم و عیدهای مهم و نشریه مخصوص موسسه رو بچه ها انجام میدادن مسئول نشریه اومد بخش های مختلف رو بهم معرفی کرد ادبیات ، ورزش ، اجتماعی ، سرگرمی و... و گفت میتونی یه بخش رو انتخاب و شروع به کار کنی هر بخش نشریه یه مسئول داشت که با بقیه که عضو اون بخش بودن جلسات هفتگی میذاشتن و مطالب نشریه ماهانه رو می نوشتن ───────────── هنوز مردد بودم کدوم بخش باشم چند روز بعد دوباره رفتم اونجا و یهو همون آقاپسر تیشرت قرمز رو دیدم🙊 تو راهرو منو دید و سلام کرد و گفت عضو جدید موسسه هستید؟ گفتم آره گفت خیلی خوش اومدین انتخاب کردید تو کدوم بخش نشریه کار کنید؟ گفتم نه هنوز《صدای تپش قلبمو میشنیدم》 گفت من مسئول بخش ورزشی ام... ناخودآگاه گفتم چه جالب اتفاقا من عاشق ورزش کردنم😄 《مدیونید فکر کنید قصدم این بود برم بخش ادبیات》 اونم گفت چه عالی پس برید به سردبیر نشریه بگید اسمتون رو تو بخش ورزشی بنویسن ───────────── اون موقع اون پسر تیشرت قرمز کلاس سوم دبیرستان بود❣ و اینگونه بود که من به بخش ورزشی نشریه ملحق شدم☺️ ─────────────── 📲 بهتر از خودم ⟿ .