eitaa logo
بهتر از خودم | زندگی 360
25هزار دنبال‌کننده
116 عکس
76 ویدیو
0 فایل
﷽ زندگی از دید یه معلم ریاضی برونگرا🫠 من اینجام @Raz360 ⚝همسرِ یه آقا معلمِ درونگرا ⚝مادرِ آقا آراد ⚝زوج دهه هفتادی ⚝شیراز 🏞 🛫در تلاش برای ورژن بهتر از خودم ایکیگای 👇❥ @Riazy360 @Riazy360D 🪷تب 👈 @tab360
مشاهده در ایتا
دانلود
. ایـــن هــدفــــم تــــیــــک خــــورد✅👆 خــــدایــــا شـــکــــــرت🌻🙏 .
قسمتِ ششم اون چندوقتی که توی جلسات موسسه بودم متوجه شدم همون پسر تیشرت قرمز《آقای ریحانپور》خیلی باحیا بود از اینا که وقتی باهات حرف میزد زل نمیزد تو صورتت... یا پیشش یه حس امنیت خوبی داشتی... تو یک سالی که موسسه بودم خیلی اتفاقا افتاد که بعدها هروقت یادم اومد براتون می نویسم با دخترا صمیمی شده بودیم و یه عضو فعال موسسه شده بودم چون همه دخترا اونجا چادری بودن منم بعد از یه مدت شروع کردم به چادر پوشیدن که مثل بقیه باشم...☺️ ───────────── یه بار تو جلسه ورزشی نشریه نمیدونم چی شد که صحبت رسید به بخش ادبیات من گفتم میخوام بخش ادبیات هم برم چون خیلی به این بخش علاقمندم آقای ریحانپور گفت چه جالب،چه کتابایی میخونید؟ گفتم من عاشق کتاب های《حسین پناهی》ام ولی خب حیف بعضی نسخه هاش سخت گیر میاد گفت واقعا؟ گفتم آره چطور مگه؟ گفت چون منم 《عموپناهی》رو میخونم 《تو دلم گفتم چه تفاهمی😄》 ────────────── یه داستان از حسین پناهی نوشتم و به مسئول بخش ادبیات دادم اینقدر خوششون اومد که توی نشریه چاپش کردن چند روز بعد آقای ریحانپور اومد و یه کتاب بهم داد و گفت خانم رفیعی شما که عموپناهی رو دوست دارید این کتابشم بخونید قشنگه 《منو میگی انگار رو ابرا بودم دیگه😁🤌》 تشکر کردم و چند وقت بعد خواستم کتاب رو بهش پس بدم که گفت پیشتون باشه واسه خودتون🥲 ────────────── رفتم《دوازدهم》 و درس خوندن هام بیشتر شد موسسه اتاق خالی هم داشت و من بیشتر وقتا اونجا بودم و مینشستم درس میخوندم چون هدفم خیلی برام مهم تر بود اصلا خودمو درگیر احساساتی که تو دلم داشتم نمیکردم... 📲 بهتر از خودمعکس از فیلبند آمل .
حس خوبی که میدید🫂☺️✨ دختر پسرا من هیچوقت خودمو درگیر احساسات نکردم هــرچــی بــود تــو دلــم بــود پیش خودم میگفتم کنکور فقط یک باره ولی وقت برای عشق و عاشقی زیاد ───────────── هرچی یادمه همیشه یا داشتم درس میخوندم یا به فعالیت های فوق برنامه و کلاس و .... سرم گرم بود
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و تمامممم اسپانیا 🇪🇸 بعد از ۱۶ سال قهرمان جام‌جهانی ۲۰۲۶ شد ───────────── همین که آرژانتین جام رو نبرد که بعد مسی واسه رونالدو جونم کلاس بذاره😒 یعنی زندگی هنوز قشنگیاشو داره🤌🥳 @life360 .
قسمتِ هفتم با همه توانم درس میخوندم دیدن تمام کارکردن های مامانم، شده بود یه کوهی از انگیزه برام که حتما موفق بشم تراز آزمون های قلم چیم عالی بود معدلم عالی بود و همه امید داشتن یه رشته و دانشگاه خوب قبول بشم ────────────── آبان ماه بود مامانم خیلی سردردهای شدید میگرفت وسط های آبان بود که مامانم گفت دارم میرم بیمارستان سعدی سی تی اسکن بدم هرچی گفتم باهات بیام گفت نه شب شده بود و مامانم برنگشت نشسته بودم تو حیاط دیدم تلفن زنگ میزنه یه خانمی بود گفت مامانتون سی تی اسکن دادن و نامه بستری برای بیمارستان نمازی دادیم ، بیاید دنبالش ─────────────── من شوکه شده بودم ، سریع به خواهرم زنگ زدم با شوهرش اومدن دنبالم رفتیم دنبال مامانم و بردیمشون بیمارستان نمازی دکتر سی تی اسکن رو دید و گفت همین الان باید بستری بشن برای ام آر آی من پرسیدم آقای دکتر چیزی شده؟ گفت تا سی تی اسکن ندیم نمیتونیم چیزی بگیم مامان رو بستری کردیم و خواهرم رفت و من پیش مامانم موندم نصف شب بود صدامون زدن که مامانمو ببرم ام آر آی رفتیم و برگشتیم تا صبح دعا میخوندم که خدایا چیزی نباشه من هیچکی رو توی این دنیا ندارم ، اتفاقی برای مامانم نیفته صبح شد و دکتر اومد بالای سرشون ام آر آی رو دیدن یه سری چیزا توی پرونده نوشت و رفت پشت سر دکتر دویدم و گفتم آقای دکتر توروخدا بهم بگید چی شده؟ گفت پدرت کجاست؟ گفتم ندارم گفت داداش بزرگتر ؟ گفتم ندارم اگر چیزی هست به خودم بگید گفت متاسفانه مامانت تومور مغزی دارن...😭 اینو گفت و رفت ولی انگار یه آب یخ ریختن روی من... ─────────────── 📲 بهتر از خودم ⟿ .
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. امروز 31تیر سالگرد ازدواجمون🌻 12سال در کنار هم...🫂 ────────────── 🫀
HoomanHooman - Goor UpMusics.mp3
زمان: حجم: 5.3M
🖤چقد زود شکستیم... 🖤چه زود پیر شدیم... ──────────── بریم سراغ قسمت هشتم🌻👇 @life360
قسمتِ هشتم همه چیزدر یک چشم بر هم زدن عوض شد... از وقتی مامانم بیمارستان بستری شده بودن من نمیتونستم خونه برم هرچی مامانم میگفتن برو استراحت کن میگفتم نه باید پیشت باشم ───────────── مامانم دائم میگفتن نگران نباشیا ، تو فقط درست رو بخون ، امسال کنکور داری باید یه رشته خوب قبول بشی دی ماه رسید و یک ماه و خورده ای از بیماری مامانم میگذشت امتحانات نوبت اولم شروع شده بود منم به مامانم قول داده بودم معدلم بالا بشه کارم شده بود اینکه برم خونه لباس عوض کنم کتاب بیارم بیمارستان و بخونم شب ها که چراغ اتاق مامانم رو خاموش میکردن من تو راهرو بیمارستان تا صبح درس میخوندم ────────────── چند روزی حال مامانم خیلی بدتر شده بود دکترها میگفتن نمیتونیم عمل کنیم چون تومور پخش شده ۱۷ دی بود، رفته بودم خونه کتاب زبانمو بیارم چون فردا امتحان داشتم ────────────── رسیدم بیمارستان و دیدم اتاق مامانمو عوض کردن فهمیدم رفتن بخش مراقبت ویژه رفتن اونجا و دیدم یه عالمه دکتر بالا سر مامانم هستن با دیدن مامانم شوکه شدم نمیتونستن به راحتی نفس بکشن و دستگاه تنفس مصنوعی هم خالی نبود🤦‍♀ زدم زیر گریه و به دکتر التماس کردم که یه کاری بکن گفت دستگاه خالی نداریم و ففط میتونم دستگاه آمبو بدم که تنفس مصنوعی دستی بدید ولی زنگ بزن یکی بیاد کمکت چون نمیتونی بیشتر از نیم ساعت فشار بدی زنگ زدم بیان کمک و شروع کردم هر ۵ ثانیه یک بار دستگاه رو فشار دادم تا داییم اینا برسن شد حدود سه ساعت و وقتی آمبو رو ول کردم دیدم کف دستام تاول زده ───────────── تا نزدیکای صبح آمبو زدیم و ساعت ۴ صبح بود که دستگاه خالی شد... داییم اینا رفتن و من نشستم بالای سر مامانم از دیروز چشمای قشنگش رو باز نکرده بود و بیهوش بود اذان صبح رو گفتن و میخواستم برم نماز بخونم دوباره گفتم نه بذارم خواهرم بیاد بعد برم ─────────────── حدود ۵:۳۰ صبح بود داشتم به مامانم نگاه میکردم که دیدم چشماشون رو باز کردن از خوشحالی میخواستم بال دربیارم گفتم خدایا شکرت رفتم بالای سرشون و بوسش کردم و گفتم مامان نگران نباش من پیشتم مامانم نمیتونستن صحبت کنن فقط با دیدن من یه قطره اشک از گوشه چشمشون اومد پایین... ─────────────── 📲 بهتر از خودم
دوستان ببخشید دیر نوشتم از اینجا به بعد رو حتی وقتی یادم میاد ساعت ها گریه میکنم چه برسه به نوشتنش...