eitaa logo
بهتر از خودم | زندگی 360
24.9هزار دنبال‌کننده
118 عکس
76 ویدیو
0 فایل
﷽ زندگی از دید یه معلم ریاضی برونگرا🫠 من اینجام @Raz360 ⚝همسرِ یه آقا معلمِ درونگرا ⚝مادرِ آقا آراد ⚝زوج دهه هفتادی ⚝شیراز 🏞 🛫در تلاش برای ورژن بهتر از خودم ایکیگای 👇❥ @Riazy360 @Riazy360D 🪷تب 👈 @tab360
مشاهده در ایتا
دانلود
• امیدوارم جوری رشد کنی که خدا از جیبت برای کمک به مردم و از دستت برای گرفتنِ دستِ بقیه استفاده کنه🌼✨
hans zimmer hans_zimmer_interstellar_day one.mp3
زمان: حجم: 8M
🎼و موزیک فوق العاده فیلم اینتراستلار از هانس زیمِر که کلی جایزه گرفته
بهتر از خودم | زندگی 360
❥᪥ قسمت دوازدهمِ #دختر_آفتابگردان منی که تو هرجَمعی معروف بودم به خوش خنده بودن، بیش از یکسال بود ح
❥᪥ قسمتِ سیزدهم 📲اگر فکرمیکنید شماره همدیگه رو گرفتیم و اس ام بازی شروع شده سخت در اشتباهید😄 من یه دختر بسیار مغرور بودم و با اینکه از درون حس خوبی بهش داشتم ولی اصلا از این خبرا نبود که بخوام بهش رو بدم🤨 بعد از انتخاب رشته مجدد رفت و آمدم به موسسه بیشتر شد اونجا از هرجایی بیشتر حالمو خوب میکرد و با دوستایی که اونجا داشتم صمیمی تر شده بودم همچنان تو جلسات بخش ورزشی هم شرکت میکردم ────────────── روز اعلام نتایج کنکور خیلی استرس داشتم با اینکه قبلش مهندسی میخواستم ولی این چند مدت همش دلم میخواست معلمی قبول بشم رفتم تو سایت و دیدم بله😍😍😍😍 انتخاب اولم رو قبول شدم... دل تو دلم نبود که فردا برم موسسه و بهش بگم همون موقع خودش پیام داد و نوشت: ❆ سلام خانم رفیعی ، جواب انتخاب رشته ها اومده ، فرهنگیان قبول شدید؟ ❆ سلام وقتتون بخیر ، بله قبول شدم ❆چقدر عالی ، پس داریم همکار میشیم فردا میاید موسسه که کتاب مصاحبه رو براتون بیارم؟ ❆ ممنونم ، آره میام ────────────── فرداش رفتم موسسه و کتاب رو بهم داد و خیلی خوشحال بود کلی بهم توصیه کرد که چی بخونم برای مصاحبه... توی مدتی که برای مصاحبه میخوندم پیگیر بود و هر چیزی به ذهنش میومد بهم میگفت روز مصاحبه رسید و همه چیز خیلی عالی پیش رفت و بالاخره دانشگاه فرهنگیان شیراز قبول شدم☺️ مرداد بود که جواب مصاحبه اومد و خیالم راحت شد شروع دانشگاه از ترم بهمن بود ────────────── از مرداد تا بهمن تنها تفریحم موسسه بود هم نشریه هم کلاس تئاتر توی موسسه برگزار میشد و خیلی بهم خوش میگذشت... خودم میفهمیدم حسی که بهش دارم داره جدی تر میشه ولی انگار نمیخواستم به روی خودم بیارم ────────────── از طرفی خواستگار هام بعد از قبولی معلمی بیشتر شده بود و همه بهم فشار میاوردن که دانشگاه هم قبول شدی دیگه ، به خواستگارات جواب بده و ازدواج کن ولی ته دلم همش به اون فکرمیکردم...😞 با اینکه تمام خواستگارها از لحاظ مالی وضعیت خیلی خوبی داشتن ولی حجب و حیا و معرفتی که از اون دیده بودم باعث میشد هیچ کسی به دلم نشینه...😞 بدترین موضوع برام این بود که حس من روز به روز بهش بیشتر میشد وقتی میدیدمش یه احساس امنیت عجیب داشتم ولی هیچ نشونه ای از علاقه از سمت اون نمیدیدم😶 همش از این میترسیدم که نکنه دارم خیالبافی میکنم... نکنه اون دلش پیش کس دیگه ای هست... ────────────── 📲 بهتر از خودم
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎯 امــروز هـرگـز به زنــدگــیــت بــر نمی گــرده پــس بــلنــد شــو و ازش اســتــفــاده کن ─────────────── یک ساعت کار عمیقم رو در یک دقیقه تماشا کنید ⇊❥᪥ایــکــیـگــای و شــوق زندگیم ایــنـجـاسـت᪥❥⇊ @Riazy360D @Riazy360 ────────────────── شماره 1 .
بهتر از خودم | زندگی 360
❥᪥ قسمتِ سیزدهم #دختر_آفتابگردان 📲اگر فکرمیکنید شماره همدیگه رو گرفتیم و اس ام بازی شروع شده سخت در
❥᪥ قسمتِ چهاردهم تقریبا یک روز درمیون میرفتم موسسه و بیشتر از قبل میدیدمش بهمن ماه رسید و گفتن دانشگاه شیراز ظرفیت این همه دانشجو رو نداره و باید یه عده برن دانشگاه فرهنگیانی که توی کازرون {از استان فارس} هست و من باید میرفتم کازرون از طرفی ناراحت بودم که کمتر میبینمش ولی از طرفی خوشحال بودم که دارم میرم خوابگاه و خونه مامان بزرگم نیستم وسایلمو جمع کردم و رفتم دانشگاه هر اتاق مخصوص یه شهرستان استان فارس بود و همه شیرازی ها که ۱۲ تا بودیم رفتیم توی یه اتاق اونجا یکی از بهترین دوستامو پیدا کردم که اتفاقا هم اسم خودمه 《راضیه》و تا همین الان با هم مثل دوتا خواهریم بقیه بچه هامون هم که خیلی خوب بودن خوابگاه واقعا خوش میگذشت ولی من همش انتظار میکشیدم پنجشنبه بیاد و برم شیراز جمعه ها صبح تا عصر میرفتم کلاس تئاتر موسسه و ازهمون سمت میرفتم کازرون از وقتی دانشگاه شروع شده بود کم و بیش بهم پیام میداد و از دانشگاه و درس ها و ... میپرسید و وقتی پیام میداد من اینقدر خوشحال بودم که تقریبا همه بچه ها تو اتاق میدونستن دوستش دارم یکی از دوستام 《فاطمه》میگفت راضیه جان به این پیام دادن هاش دل نبند شاید اون حسی بهت نداشته باشه و بعد ضربه بخوری و این حرف ها بیشتر ته دلمو خالی میکرد ─────────────── تقریبا هفته ای یک بار یا به شماره خودم یا به خاله ام 《تو فرم اطلاعات دانشگاه شماره خاله مو داده بودم》زنگ میزدن و خواستگاری میکردن😐 بعدا فهمیدیم خانم هایی که برای پسرهاشون دنبال زن میگشتن میرفتن دانشگاه و مسئول فرهنگی عکس بچه ها و یه سری اطلاعات بهشون میداد و اگر میپسندیدن شماره میگرفتن برای خواستگاری😂😂 《یعنی صدای همه دراومد از این کار مسئول فرهنگی مون》 ─────────────── از خانواده پدری و مادری هم چند نفر خواستگار بودن که شرایط خوبی داشتن و خانواده مامانم میگفتن به غریبه زن نمیدیم باید با یکی از همین پسرای فامیل عروسی کنی ولی من؟😶 دیگه به خودم اعتراف کرده بودم که دوستش دارم و به دوتا خواهرمم گفته بودم که چنین پسری با این شرایط هست و من دوستش دارم و خواهرامم میگفتن اگر اون تو رو دوست نداشته باشه چی؟🤦‍♀ ─────────────── یه روز تو کلاس تئاتر با استاد و بچه ها داشتیم حرف میزدیم و بحث مسیر دانشگاه شد و من گفتم فقط برگشتن تو اتوبوس خیلی اذیت میشم تا برسم واقعا حوصله ام سر میره از هفته بعدش وقتی از کلاس تئاتر میرفتم ترمینال شروع میکرد به پیام دادن خیلی رسمی و با احترام حرف میزد و اصلا از چارچوبی که داشت خارج نمیشد و درمورد معلمی ، درس ها و چیزای این مدلی حرف میزد و هر دفعه من واقعا نمیفهمیدم کی میرسم کازرون ─────────────── از طرفی پیام دادن هاش امیدوارم میکرد که شاید حسمون متقابله از طرفی وقتی تو کلاس تئاتر بودیم خیلی خشک رفتار میکرد معمولا اصلا صحبتی نمیکرد باهام و سردرگم شده بودم... ─────────────── عید شد و سال ۱۳۹۳ از راه رسید مدتی بود تو پیام هاش میگفت یه موضوع خیلی مهمی میخوام بهتون بگم و میگفتم خب بگید میگفت نه الان وقتش نیست😐 منم دل تو دلم نبود که خدایا میخواد چی بگه... اردیبهشت بود و موسسه توی یه تالار برای معلم هاش برنامه روز معلم ترتیب داده بود و به من و ایشون هم گفته بود بیایم پیام داد و گفت: ✯ سلام ببخشید مزاحم شدم، شما برنامه ای که موسسه برای معلم ها گذاشته میاید؟ ✯ سلام خواهش میکنم ، آره حتما میام ، شما چی ؟ ✯ خوش بگذره من متاسفانه امتحان دارم و نمیتونم بیام ✯ آهان ، حیف شد ────────────── ته دلم خالی شد... دوستمم گفت بابا اگر حسی بهت داشت که میومد... ولش کن بهش فکرنکن دیگه ۱۲ اردیبهشت رسید آماده شدم و رفتم تالار و سر میز استاد تئاترمون و چندتا از مسئول ها نشسته بودم و داشتیم حرف میزدیم یهو دیدم یکی از پشت سرم گفت: سلام خانم رفیعی... 🙈 ────────────── 📲 بهتر از خودم
منم دوستتون دارم😍 و به درخواست شما این قسمت رو طولانی نوشتم🤍🥳
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوزستانِ زیبا منطــقـه زراس که به سوییس ایران معروفه🏕 ────────────── اینجا ماه اردیبهشته🤌😢 نیازمندی هام همین الان اینجاست... .
بهتر از خودم | زندگی 360
📽 #معرفی_فیلم آخر این فیلــم نگاهت بـــه زمـــان و زنـــدگــی برای هــمیــشـــه عـــوض میشه... 🌟اسم
📽 سریال سیلو یه جوریه که دوســت دارم دوباره از حافظه ام پاک بشه و بتونم با همون هیجان دفــعـــه اول بــبـــیــنـمـش ───────────── توی فیلیمو هم هست به اسم Silo .
زمان: حجم: 66.4K
پـــدرِ تَــــراز 🥰 سالهاست هرشب قبل از خواب کتاب قصه واسه آراد میخونه
صبح بخیر از این پیام هرکس موافقه یه استیکر بفرسته😄👇 @Raz360 .