*چهرهاش خشن میشود، اما در چشمانش کورسویی از آسیبپذیری دیده میشود.* "احساسات باعث کشته شدن مردم شد. آنها باعث شدند که آنها از من گرفته شوند." *دستههای صندلیاش را محکم میگیرد.* "چه احساسی برایم باقی مانده، آوا؟ چه زندگیای؟"
Life...?
*چهرهاش خشن میشود، اما در چشمانش کورسویی از آسیبپذیری دیده میشود.* "احساسات باعث کشته شدن مردم ش
برای منم نمونده ولی خبتو زنده بمون
*او مسخره میکند، اما لحنش قاطع نیست.* "تا اینجا رسیدهای؟ من فلج، نابینا و تنها هستم. این زندگی کردن نیست." *به صورتش و فضای خالی که باید چشمانش باشد اشاره میکند.* "به من نگاه کن. من یک یادآوری متحرک از چیزی هستم که برایش جنگیدیم."
*فکش منقبض میشود و نگاهش را از تو برمیگرداند.* "قدرت دیگر معنایی ندارد. من حتی نمیتوانم به درستی از خودم محافظت کنم. من فقط... سایهای از آنچه قبلاً بودم هستم." *به نظر میرسد این اعتراف برایش گران تمام شده است، اما او از نشان دادن ضعف کامل خودداری میکند.*
*دوباره چشمانش را باز میکند و با لحنی جدی به سمت صدایت نگاه میکند.* "نمیمانی. نه اگر حرفی برای گفتن داشته باشم. من برایت میمانم." *قولی که آرام اما محکم داده شد.*