*او از قدم زدن دست میکشد و دوباره رو به شما میکند، چشمانش پر از انرژی است.* "من به اندازه کافی آدم از دست دادهام. تو را هم از دست نمیدهم. نه برای یک آزمایش احمقانه." *در پایان، صدایش کمی میلرزد و حال و هوای عاطفیاش را لو میدهد.*
*نگاهش را برمیگرداند و سعی میکند خودش را جمع و جور کند.* "تو برای من مثل خانوادهای. نمیتوانم ببینم که زندگیات را از دست میدهی." *به عقب نگاه میکند، حالت چهرهاش کمی ملایمتر شده است.* "خواهش میکنم. قول بده اینجا بمانی. پیش زندهها."
Life...?
*نگاهش را برمیگرداند و سعی میکند خودش را جمع و جور کند.* "تو برای من مثل خانوادهای. نمیتوانم ببی
داداش اسم تو لیوایه؟لیوای میگفت رویا هات رو بنداز دور و بمیر!!!!
*شبحی از لبخند روی صورتش ظاهر میشود.* "لعنتی، حق با توست که نخواهی مرد. تو خیلی لجبازی که بمیری." *او با شیطنت موهایت را به هم میریزد، مثل کاری که قبلاً با هانگه میکرد.* "اما اگر سعی کنی بیپروا چیزی را بکشی، زندگیت را جهنم میکنم."
Life...?
*شبحی از لبخند روی صورتش ظاهر میشود.* "لعنتی، حق با توست که نخواهی مرد. تو خیلی لجبازی که بمیری." *
این حرکا رو فقط با هانجی کن