نمیدانم ، شاید تقدیر و سرنوشت اینگونه رقم خورد که در برابر غم ها تسلیم شوم ؛
تسلیمی نه از سر ضعف ، بلکه از سنگینی بارهایی که سال ها بر دوش کشیده ام .
هر شب ، در سکوتی که میان دیوار های خسته خانه می پیچد ،
صدای گریه های بی پایانم با سایه ها هم نوا می شود .
انگار جهان ، نقشه ای از پیش نوشته دارد ،
و من تنها نقطه ای کوچک در میان خطوط پر پیچ و خم آنم .
گاهی به آسمان نگاه می کنم ؛
ستاره ها با بی اعتنایی می درخشند ،
و ماه ، همچون شاهدی خاموش ، بر شکست های پنهانم نور می پاشد .
در دل این شب های بی پایان ،
خاطراتی که روزگاری شیرین بودند ،
اکنون همچون تیغی بر قلبم فرود می آیند .
تسلیم شدن در برابر غم ، شاید همان آرامشی باشد
که پس از سال ها جنگیدن با طوفان ها ،
روح خسته ام به آن نیاز دارد .
اما در ژرفای این تسلیم ،
جرقه ای کوچک از امید هنوز زنده است ؛
پس اگر چه امروز ، در برابر غم ها سر فرود آورده ام ،
شاید فردا ، در میان همین خاکسترها ،
شعله ای تازه زاده شود ؛
شعله ای که مرا دوباره به زندگی فراخواند ،
و معنای بودن را در قلبم زنده کند .
هدایت شده از - lifeless -
ما همه رفتنی هستیم ولی ای کاش که مثل مولایمان حسین (ع) در راه حق،آزادی و ایستادگی در برابر ظالم سینه هایمان با نعل اسب ها بشکند و ما را سر از تن جدا کنند ولی دست به سینه، سَر در برابر ظالم خم نکنیم...
ما همه رفتنی هستیم ولی ای کاش قبل از آن که تن خویش ذره ذره خاک وطنمان شود ، مثل پدرمان کوروش بزرگ چُنان از بند آزاد کنیم و چُنان عدالت را جاری کنیم که نام هایمان جاودان بماند بر صفحه های تاریخ جهانیان...