هر آن دل را که با زلف دلآویزش بود الفت
کجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا
کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالع
کی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا
•
تُ را مـــــــن چشـــــم در راهــــم!
شباهـنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
•
تُ را من چشم در راهم!
شباهنگام در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه،
من از یادت نمی کاهم؛
تُ را من چشم در راهم..!