کــــــــردهام باز بــــه آن گـــــریهٔ سودا، ســـودا
که ز هر اشــــــــک زدم بر ســــر دریا، دریـــــــا
ســـــاقیامشـــــبچـهجنــــون
ریــــختبهپـــــیمانهٔ هــــــوش
کـــه شکســـــــــــــــتم بـــــه دل
از قــــــلقـــــــل مینا، مینــــــا
محو اوگـــــــشتم و رازم به مــلاء توفـانکرد
هســـــت حـــــــیرانی عاشــــق لبگـــویا،گویا
چه زمونه ای شده!
یه سریا یه چیزایی میگن
یه کارایی میکنن
که ما به جاشون خجالت میکشیم؛
ولی خودشون عین خیالشون نیست
چرا عین خیالشون نیست؟!
شدیم آینه؛
با همه آن بودیم که با ما بودند،
بعضی خود را در آینه دیدند و
شرمنده شدند،
بعضی از انعکاس خود
خرسند شدند و
عده ای هم آن را شکستند..؛