میـگفـت:
خـدایـا خاطِـرش رو خواسـتم
خـاطـره هـاش نصــیـبم شـد
"بـد گفتــم یا بـد شـنـیدی؟! " 🫠💔
من به جزئیات کوچیک علاقه دارم ؛
به گلبرگهای نامرتب ، برگهای خیس و گلدونهایی که معلومه یکی با عشق ازشون مراقبت کرده .
✿آن شب، شبی طولانی برای او بود؛ ساعتش از لاکپشت الگو گرفته بود و هوای اطرافش، از عبور در ریههایش امتنا میکرد. انگار دست هایی از درون تختش اورا به سمت زمین میکشیدند. سینهش تند تند بالا پایین میشد و حنجره ی بیقرارش را کنترل میکرد تا منفجر نشود. برایش سخت بود آن کلمه را به زبان بیاورد...اما حقیقت داشت...
مدام تلفنش رو چک میکرد و در انتظار بود...
آری او عاشق شده بود...
شاید هرگز بر زبان نیاورده باشد، شاید هرگز کاری برای ابراز عشقش انجام نداده باشد، اما در درون او گربه ای وابسته به این عشق زندگی میکند که به موقعش گرگ درنده ای میشود و همه را تیکه پاره میکند...✿