eitaa logo
🖤 ᥣіᥣіᥙm/لیلیوُم
268 دنبال‌کننده
62 عکس
28 ویدیو
2 فایل
𔓙 ‌ ‌| ‌ ‌ᥣіᥣіᥙm. 💋 ᥴһіᥣძ. ᑲᥱᥣᥣᥲ. 𝖿ᥱᥣ᥆rі𝗍ᥲ
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤 ᥣіᥣіᥙm/لیلیوُم
🛐🛐🛐🛐
اهنگای سابرینا خیلی قشنگن😭🛐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وای برم سراغ ادامه نوشتن پارت🤡💔
پرونده ناپدید شدن خانواده ها... هیچکس تا الان نتونسته این پرونده و حل کنه؛ این پرونده و موضوع باعث شده خیلی ها از سئول مهاجرت کنن یا به عبارتی دیگر فرار کنن، لیلیث هم که خانواده اش تو یه شب بارونی راس ساعت00:00 ناپدید میشن تنها راه نجات و تو فرار مثل بقیه میبینه.. اما تاابد میتونه قایم بمونه؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
61 از من روی برگرداند و به مسیرش ادامه داد. ناگهان از سیرک صدای خنده به گوش رسید، هردویمان خشکمان زد؛ صدای خنده قطع شد، دقایقی بعد صدای افتادن توپ به گوش رسید و سپس صدای دست زدن چندین نفر به گوش رسید، به ان سیرک خیره شدم. ایده ای نداشتم که در انجا چه می گذشت.. انزو برگشت و روبه من و به من نگاه کرد:"بریم ببینیم انجا چه خبر است؟" -اما ما که هیچ چیزی برای محافظت از خودمان نداریم! به اطراف نگاه کرد، نگاهش روی یک بوفه ثابت ماند و به طرف ان بوفه رفت، حس کنجکاوی ام مانند اتش فشان فوران کرد و من هم به دنبال انزو رفتم. چندین تبر از در ان بوفه فرسوده اویزان بود. اهی از اسودگی کشیدم، حداقل چیزی برای محافظت از خودت داشتیم! حسی که داشتم مثل خوردن اب داغ در تابستان بود، رفع تشنگی به قیمت تب در تابستان، شاید صلاح پیدا کرده باشیم اما در هر صورت رفتن به ان سیرک مثل رفتن به خونه مرگ است، احتمال بر نگشتنمان بود. -دنبالم بیا. بدون اینکه چیزی بگوید یک تبر به من میدهد و خودش هم تبری را برمیدارد و به داخل سیرک می رود. من هم دنبالش می روم. وقتی وارد سیرک شدیم انتظار داشتم بوی خون مشامم را پر کند اما به جای ان بوی شیرینی خامه ای مشاممان را پر می کند. نور های قرمز و سفید و ابی مانند باد اینور و ان ور را به صورت چرخشی روشن می کنند، صدای جیغ و دست زدن تماشاچیان فضا را پر کرده است. دو نقاب صورتی و ابی (🎭) از دیوار اویزان است. به انزو نگاه می کنم. به طرف ان نقاب ها می رویم، من نقاب صورتی و او نقاب ابی را برمیدارد. روی صورتمان نقاب هارا میگذاریم و با سر به یکدیگر اشاره می کنیم تا به طرف سالن برویم.. تبر را محکم ور دستم می گیرم، نفس عمیقی می کشم و به دنبال انزو به سالن نمایش می رویم. نور از لای پرده به بیرون نفوذ می‌کند و روی زمین سایه می اندازد. پشت پرده می ایستم، موهایم را کنار می زنم، لباسم را صاف می کنم و تبر را در هوا می چرخانم، پرده را کنار می‌زنیم و وارد آن سیرک می شویم. ----------------- داستان از زبان لیلیث بود تا اینجا:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
62 حس اضطراب و ترس و هیجان در دلم جوش و خروش می کرد. بدون اینکه توجهی را به خود جمع کنیم، در ردیف اخر، روی نزدیکترین صندلی به در می نشینیم. -ششش نترس، سلاح باهامونه، مراقبتم. ارام زمزمه می کند، به قدری ارام که چند ثانیه بعد به من از پشت نقاب نگاه می کند تا ببیند حرفش را شنیده ام یا نه، با او چشم تو چشم می شوم و با سر اشاره می کنم که حرفش را شنیده ام..ناخوداگاه لبخند روی لبهایم می اید، دستانم را به نشانه حمایت می گیرد. دلقکی با یک چرخه روی صحنه به اینور و اونور می رود و سپس در همان لحظه از طناب اویزان می شود، کمی تاب می خورد و دوباره روی صحنه فرود می اید. همه ی حضار در انجا دست میزنند و جیغ می کشند. من و انزو هم برای ان دلقک دست می زنیم، دلقک تعظیم می کند و سپس میکروفنی را که روی زمین رها کرده است را برمیدارد. ابتدا صدا گوش خراشی از میکروفن خارج می شود اما دلقک با بستن یک دکمه روی میکروفن صدا را قطع می کند. اگر ذره ای دیگر ان صدا ادامه پیدا می کرد و قطع نمی شد مطمئنم از گوش هایم خون می امد! دلقک بار دیگر به نشانه عذرخواهی تعظیم می کند، بعضی از حاضرین زیر لب دشنام می گویند و بعضی از شدت عصبانیت اه می کشند. به صندلی ام تکیه می دهم، انزو هم مانند من به صندلی اش تکیه می دهد. خرگوشی درحال ملق زدن به صحنه می اید و میکروفن را از دست دلقک می قاپد. کاملا صاف خرگوش می ایستد و زیرلب دلقک را نفرین می کند و از صحنه بیرون می کند. چرا بخاطر یک اشتباه به این کوچکی انقدر ان دلقک بیچاره را ازار میدهند؟! خرگوش گلویش را صاف می کند و با لحنی ترکیب از شرمساری می گوید:"اشتباه ان مغز نخودی را با قلب بزرگ خود ببخشید و او را عفو کنید."حاضرین سر تکان می دهد، خرگوش کمی لبخند می زند و کت و شلوارش را صاف می کند و می گوید:"خانم ها و اقایان!دوست دارید دوست دارید براتون فال قهوه بگیرم؟" دلم می خواست از شدت خنده زمین را گاز بگیرم اما فقط مجبور بودم مشتاقانه به ان خرگوش بی مغز نگاه کنم. انزو سرش را در دستش فرو میبرد تا کمی به ان خرگوش بخندد. من فقط با چهره ای بی تفاوت از پشت ماسک به ان خرگوش نگاه کردم. چندتا احمق مانند ان خرگوش با خوشحالی به همراه لیوان قهوه اشان به طرف خرگوش رفتند... ------------- داستان از زبان لیلیث بود تا اینجا: