eitaa logo
فورعزل⊹ᥣіᥣіᥙm
307 دنبال‌کننده
129 عکس
99 ویدیو
5 فایل
𔓙 ‌ ‌| ‌ ‌ᥣіᥣіᥙm. Me? @Ar7xtmis ᥴһіᥣძ. ᥱrіᥴᥲ . 𝖿ᥱᥣ᥆rі𝗍ᥲ * ⊹ ࣪ *
مشاهده در ایتا
دانلود
پرونده ناپدید شدن خانواده ها... هیچکس تا الان نتونسته این پرونده و حل کنه؛ این پرونده و موضوع باعث شده خیلی ها از سئول مهاجرت کنن یا به عبارتی دیگر فرار کنن، لیلیث هم که خانواده اش تو یه شب بارونی راس ساعت00:00 ناپدید میشن تنها راه نجات و تو فرار مثل بقیه میبینه.. اما تاابد میتونه قایم بمونه؟ ᥣіᥣіᥙm
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کاراهای احمقانه انها تمامی نداشت! در هر دور بازی یک فرد یا دو فرد تیر می خوردند و دلقک انها را تقلبی اعلام می کرد، بعد از قتل حضار بدون ذره ای احساس گناه شروع به خندیدن می کردند. حین لحظه ای که تیر می خوردند، هربار برایم یک سوال ایجاد می شد؛ ان ادم ها هم مانند ما به طور تصادفی وارد بک رومز شدند؟ انها هم مانند من و انزو، ارالیا و تئو و فایرینا وارد اینجا شدند؟ انزو بعد از پایان هر دور به نشانه پیروزی دستم را محکم می فشرد. دلقک قامتش را صاف کرد و گفت:"این دور با بقیه دور ها فرق داره!" نفس در ریه هایم حبس می شود. دلقک بلند می شود و پرده های نارنجی و صورتی پشت سرش را کنار می زند، گاو صندقی بسیار بزرگی که در پشت پرده ها تا به الان پنهان بود، اشکار می شود. در ان را باز می کند و تفنگ های شکاری به بیرون، روی صحنه می ریزند دلقک با نگاهی ناخوانا لحظه ای به من و انزو خیره شد و سپس نیشش تا گوش هایش باز شد. قلبم محکم به سینه ام می کوبید، به قدری محکم که احساس می کردم ممکن است سینه ام پاره شود! تفنگ هارا یکی یکی بین حضار تقسیم کرد. منتظر بودم به من و انزو هم تفنگ بدهد اما ناگهان با لحنی طعنه دار گفت:"اوه خدایا! تفنگ ها تمام شد!" به وضوح این کار عمدی بود، او همین الان هم متوجه شده بود که ما از آنها نیستیم! خون در رگهایم یخ زد، انزو دستم را گرفت و زمزمه کرد:"هروقت علامت دادم فقط بدو" سر تکان دادم. ناگهان همه به سمت ما برگشتند، نقاب روی صورتشان حالت ناراحتی یا شاید خشم داشت. امکان نداشت، آنها متوجه نشده بودند، آنها متوجه نشده اند، ما نخواهیم مرد.. همه این حرف‌ها مانند دلداری و همدردی با خود در ذهنم می‌چرخید. دلقک با خنده و طعنه گفت:"پس انگار شخص تقلبی در میان ما شما دونفر هستید!" تفنگش را به سمت ما گرفت. سریع ایستادیم و شروع به دویدن کردیم، همه حضار تفنگهایشان را به سمت ما نشانه گرفته بودند و شلیک می کردند. صدای تق تق تق شلیک گلوله ها کل سالن را پر کرده بود! نور لامپ ها خاموش شد اما ما به در رسیده بودیم. در قفل بود، انزو با شانه محکم به در زد، در باز نشد؛ من هم با شانه زدم، در باز نشد؛ قلبم محکم می کوبید. انزو با اشاره گفت که همزمان هردویمان ضربه بزنیم. زمزمه کردم:"یک، دو، سه!" محکم و با تمام قدرت ضربه زدیم و در باز شد! به بیرون هجوم بردیم و حضار و دلقک هم با سرعت به دنبال ما افتاده بودند! صدای تق تق گلوله هایی که به سمت خطا شلیک می شد گوشم را پر کرده بود. به نردبانی که جنسش از طناب است رسیدیم، نردبان از ساختمانی آویزان بود. انزو سریع مرا از کمر بلند کرد روی طناب گذاشت، طناب را محکم گرفتم و شروع به بالا کشیدن کردم، انزو هم پشت سرم شروع به بالا کشیدن کرد. نردبان تکان می خورد و هر لحظه ممکن بود پاره شود، بند انگشتانم بخاطر محکم گرفتن طناب سفید شده بود... یک گلوله دیگر شلیک شد و دقیقا از کنار گوشم رد شد، احساس می کردم داس مرگ دقیقا بالای سرم است و هر لحظه، ممکن است بمیرم.. انزو با داد گفت:«نترس! فقط بالا بکش!» به انتهای نردبان رسیدیم..خودم را با یک حرکت به سختی روی سقف ساختمان انداختم، انزو هم همین کار را انجام داد‌ و خود را روی سقف انداخت. 66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
SIN?💞
وایوای امروز پارت میدم لف ندید دیگه عه
پرونده ناپدید شدن خانواده ها... هیچکس تا الان نتونسته این پرونده و حل کنه؛ این پرونده و موضوع باعث شده خیلی ها از سئول مهاجرت کنن یا به عبارتی دیگر فرار کنن، لیلیث هم که خانواده اش تو یه شب بارونی راس ساعت00:00 ناپدید میشن تنها راه نجات و تو فرار مثل بقیه میبینه.. اما تاابد میتونه قایم بمونه؟ ᥣіᥣіᥙm
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
67 سینه ام بر اثر نفس نفس زدن بالا پایین میشد. به انزو نگاهی کردم، او هم در کنارم افتاده بود و به نفس نفس زدن افتاده بود. چند لحظه بیشتر از حد لازم به او نگاه کردم و سپس نگاهم را از او دزدیدم. قطعا بک رومز دردناکترین و ترسناک ترین تجربه ای است که من تا به حال در زندگی ام داشتم، نه؛ بهتره بگم بدترین تجربه تا اخر عمرم است! نمی دانم، شاید باید به اینجا می امدم تا پی ببرم من تا ابد زنده نیستم، هر لحظه ممکن است بمیرم.. در گودال افکار فرو رفته بودم که ناگهان صدایی آشنا را شنیدم، صدایی که تمام مدت نگرانش بودم، صدایی که خیلی وقت بود ان را نشنیده بودم.. -لیلیث! به سمت صدا برمی گردم. با وجود گرفتگی، درد و خستگی سریع از جایم برمی خیزم و به طرف او می دوم، صورتش خسته است، بدنش خسته است، وقتی او را در اغوش می گیرم در اغوشم می افتد. -آرالیا! حالت خوبه؟ -من...نمی تونم....نمی تونم دیگه اینجا ادامه بدم.. به هق هق کردن می افتد:"لیلیث من خسته ام!" تئو را از ان طرف می بینم که با صورتی زخمی، لباس های خونی و دستانی کبود به ما خیره شده است، با صدایی که رگه هایی از غم در ان دیده میشد گفت:"گریه نکن..." -نمی تونم نمی تونم! من، تو، لیلیث و انزو و فایرینا لایق این درد ها، ترس ها نبودند! با اشاره به تئو می گویم که ارالیا را بغل کند. از آرالیا فاصله می گیرم تا راحت باشند. انزو سرجایش نشسته است و من را نگاه می کند. بوی دود همه جا را فرا گرفته است، سیرک اتش گرفته است و حضار با تفنگ به بیرون هجوم اورده اند، بعضی ها شلیک می کنند و بعضی پناه می گیرند، بعضی بر اثر تیر کشته می شوند و بعضی تیر فقط به پاهایشان اصابت می کند.. دود اتش بیشتر و بیشتر می شود و سیرک تقریبا در معرض از بین رفتن است. از بالا دیدن ان صحنه ها دردناک بود، خدایا اینجا دیگر کجاست؟ ارالیا دیگر گریه نمی کرد، فقط با چشمانی خسته به صحنه سوختن سیرک خیره شده بود.. -----------------------------------