پرونده ناپدید شدن خانواده ها...
هیچکس تا الان نتونسته این پرونده و حل کنه؛
این پرونده و موضوع باعث شده خیلی ها از سئول مهاجرت کنن یا به عبارتی دیگر فرار کنن، لیلیث هم که خانواده اش تو یه شب بارونی راس ساعت00:00 ناپدید میشن تنها راه نجات و تو فرار مثل بقیه میبینه..
اما تاابد میتونه قایم بمونه؟
#سرنوشتدرچندجعبه
ᥣіᥣіᥙm
67
سینه ام بر اثر نفس نفس زدن بالا پایین میشد.
به انزو نگاهی کردم، او هم در کنارم افتاده بود و به نفس نفس زدن افتاده بود.
چند لحظه بیشتر از حد لازم به او نگاه کردم و سپس نگاهم را از او دزدیدم.
قطعا بک رومز دردناکترین و ترسناک ترین تجربه ای است که من تا به حال در زندگی ام داشتم، نه؛ بهتره بگم بدترین تجربه تا اخر عمرم است!
نمی دانم، شاید باید به اینجا می امدم تا پی ببرم من تا ابد زنده نیستم، هر لحظه ممکن است بمیرم..
در گودال افکار فرو رفته بودم که ناگهان صدایی آشنا را شنیدم، صدایی که تمام مدت نگرانش بودم، صدایی که خیلی وقت بود ان را نشنیده بودم..
-لیلیث!
به سمت صدا برمی گردم.
با وجود گرفتگی، درد و خستگی سریع از جایم برمی خیزم و به طرف او می دوم، صورتش خسته است، بدنش خسته است، وقتی او را در اغوش می گیرم در اغوشم می افتد.
-آرالیا! حالت خوبه؟
-من...نمی تونم....نمی تونم دیگه اینجا ادامه بدم..
به هق هق کردن می افتد:"لیلیث من خسته ام!"
تئو را از ان طرف می بینم که با صورتی زخمی، لباس های خونی و دستانی کبود به ما خیره شده است، با صدایی که رگه هایی از غم در ان دیده میشد گفت:"گریه نکن..."
-نمی تونم نمی تونم! من، تو، لیلیث و انزو و فایرینا لایق این درد ها، ترس ها نبودند!
با اشاره به تئو می گویم که ارالیا را بغل کند. از آرالیا فاصله می گیرم تا راحت باشند.
انزو سرجایش نشسته است و من را نگاه می کند.
بوی دود همه جا را فرا گرفته است، سیرک اتش گرفته است و حضار با تفنگ به بیرون هجوم اورده اند، بعضی ها شلیک می کنند و بعضی پناه می گیرند، بعضی بر اثر تیر کشته می شوند و بعضی تیر فقط به پاهایشان اصابت می کند..
دود اتش بیشتر و بیشتر می شود و سیرک تقریبا در معرض از بین رفتن است.
از بالا دیدن ان صحنه ها دردناک بود، خدایا اینجا دیگر کجاست؟
ارالیا دیگر گریه نمی کرد، فقط با چشمانی خسته به صحنه سوختن سیرک خیره شده بود..
#سرنوشتدرچندجعبه
-----------------------------------