موهامو گوجه ای بالای سرم بسته بودم.
به شدت خونه مادرجون گرم بودو مجبور به تحمل گرما، توی اتاق نشسته بودم.
درد امونمو بریده بود، امتحان داشتم و درس نخونده بودم ،ناراحت بودم ازینکه فردا باید، دوباره همکلاسی هاییو تحمل میکردم که بین همشون غریبه بودم ؛
اما یکمی که بیشر فکر کنی من کلا پیش همه آدما غریبم..
هیشکی به فکر سکوتی که مدت هاست بر لبانم از روی اجبار نشسته نیست!
چه اجباری..؟
اجبارِ دلی که دیگه بعد از رفتن و زخم زدن آدمای مورد علاقش به کسی اعتماد نمیکنه ولی باز هم در پی کسی که دوستش داشته باشه میگرده
پارادوکس قشنگ و نابود کننده ایه
ازین اوضاع و احوال بدم نمیاد خیلی وقته عادت کردم
اما دلخورم ..
یعنی هیشکی اصن منو یادش نیست ؟
یعنی کسی نمیفهمه ؟
#چِرت
ریرآ خانوم ؛
میدونم اینروزا زیاد نیستم اما این دوهفته به شدت برام مهم و شلوغه
دعا کنید برام ، خیلی زیاد
آدم ها هم بال دارند .
بال پرواز برای رسیدن به آرزوهایشان؛
مبادا بال یگدیکر را بشکنیم .
ریرآ خانوم ؛
امروز توی سرمای استخوان سوز بهمن ماه، یک روز بیشتر دوستت دارم .
محبوبِ دل! این روزها هم با آرزوی لبخندت سر میشود.
امروز یکی بهم گفت
انگار که وسط غمام فقط تویی که میتونی بخندونیم
جملش آشنا بود
قبلا شنیده بودمش
قبلا بهم گفته بودن
آدمایی اینو بهم گفتن که الان نمیدونم کجانو دارن چیکار میکنن