جز کتاب خواندن پناهی نداشتم
یعنی این که در اطرافم هیچ چیزِ قابل
احترامی نبود که به سمتش کشیده شوم.
واقعیت خنجر تیزی بود که سینهام را تکه تکه میکرد. چشمهایم را بستم، رؤیا بافتم.
هیچ وقت هیچ کس اینو نمیفهمه که یک کلمه یا یک جمله میتونه تا مدت ها توی مغز و قلبت بمونه.