لیریکـا𓇢𓆸
-
فقط چون که باهات حرف نمیزنم به این معنی نیست که بهت فکر هم نمیکنم من فقط دارم سعی میکنم در دور ترین نقطه از تو قرار بگیرم چون میدونم که نمیتونم داشته باشمت،و این به حدی به من آسیب میزنه که نمیتونم به کلمات تبدیلش کنم هر لحظه از زندگیم که در سکوت میگذره برای من یک مبارزست ، هر فکری راجع به تو به من یادآوری میکنه که چه چیزی رو میتونستم داشته باشم((:
نه اینکه نخوام بهت نزدیک شم!بیشتر از هر چیزی این رو میخوام ولی شنیدن صدای تو،دیدن اسمت روی گوشیم به من احساس خوشبختی میده و من از این خوشبختی کوتاه فرار میکنم که اون،حس تلخ جای خالی بعدت رو حس نکنم.
پس من خودمو کنار میکشم،ولی نه بخاطر اینکه بهت اهمیت نمیدم چون من بلد نیستم معمولی اهمیت بدم زیاد اهمیت میدم و همین منو میشکنه..
شاید یه روزی این فاصله دیگه اونقدر سنگین نباشه،شاید یه روزی بتونم بهت نگاه کنم و درد نکشم ولی الان مجبورم که از قلبم محافظت کنم، حتی اگه به این معنی باشه که فاصله بگیرم از کسی که همیشه آرزو داشتم نزدیک ترینم باشه))
•پ ن:یه متن کاملا دلی و شاید مخاطب دار
لیریکـا𓇢𓆸
-
خستگی، رودی از اشکهای ستارههاست که به دریای رویا میریزد. در اعماق این دریا، امیدی زرین نهفته است؛ گنجی پنهان که فقط خستهترین قلبها میتوانند آن را بیابند.
لیریکـا𓇢𓆸
-
امروز ۳۴۳امین روزِ دوری از من و توست مانند روزهای دیگر، آرزو میکنم که هرچه سریعتر در آغوش بگیرمت؛ البته اگر دیداری دیگر در انتظارمان باشد.
لیریکـا𓇢𓆸
-
طراحی لباس، رؤیاییترین هنرِ پوشیدنی؛ جایی که خیال با پارچه و رنگ، قصههایی نو میبافه و هر طرح، دعوتیست به دنیایی از زیبایی و حس.