تو اتوبوس به شهید ابراهیم هادی فکر میکردم ـــ به اینکه لایق دیدار نشدم...
😭😭
مقصد بعدی دوکوهه بود...
گفتند دوکوهه جایی هست که رزمنده ها در آن اسکان داشتند و در محوطه اش اموزش می دیدند...
در ساختمانهای دوکوهه
حاج احمدمتوسلیان و حاج ابراهیم همت بودند ...
خیلی مشتاق شدم زودتر برسیم ...
وقتی رسیدیم ، گفتند زود نماز بخونید و شام بخورید ،ساعت نه و نیم شب حسینیه گردان تخریب میخوایم ببریم ...
مسیرش سه کیلومتره ...رفت و برگشت شش کیلومتر باید بریم ...
گفتند هرکی میتونه بیاد...
با سحررفتیم حسینیه شهید همت نماز خوندیم و بعدشم یه دید از غرفه های فرهنگی زدیم ... نوای مطیعی که میخوند رهبر من طلایه دار لاله هایی در فضای دوکوهه پخش میشد و خیلی فضا را معنوی کرده بود ...دوست داشتم بین ساختمانهای دوکوهه قدم بزنم ولی دیر بود و سریع برگشتیم ...
بچه ها سمبوسه پخش میکردند با نوشابه ...
اولین گاز رو که زدم دهانم اتش گرفت ازبس تند بود🤦♀
با نوشابه سمبوسه رو خوردم که گفتند شام اومده...
گفتم مگه سمبوسه ، شام نبود!🙁
گفتند نه ،یکی از بچه ها نذر کرده بود...
من فکر میکردم شام سمبوسه هست ،برای همین خوردمش ..اگه میدونستم نذریه نمیخوردم و اینقدر اتش نمیگرفتم...
به هرحال خدا نذری اش را قبول کنه😄
سریع اماده شدم برای رفتن به حسینیه تخریب ...
خیلی ذوق داشتم...
برام جالب بود که چهارشنبه سوری ،داریم میریم حسینیه گردان تخریب ...
در چهارشنبه سوری جوونایی شهر رو تخریب میکنند ...
و یه زمانی جوونایی میرفتند تخریب تا نزارند شهر تخریب بشه ...
چقدرفرقه بین این دو دسته از جوونا ...
خدایا ! ما را جزء دسته دوم قرار بده...
چند تا کاروان بودیم ...
به صف ایستادیم ... دوتا صف ...که بین دو صف فاصله بود ، به اندازه ای که یکی از رزمنده ها با دوچرخه میرفت و شعر "کل گردان " میخوند و ما تکرار میکردیم...
"کل گردان کل گردان یا زهرا..."
خیلی فضاش قشنگ بود ...
انگار در زمان جبهه بودم ...
از یه درب بزرگ بیرون رفتیم ...همه در صف بودیم و هوا هم تاریک، فقط خادمین در طول مسیر فانوس گرفته بودن .... وسط راه ما رو نگه داشتن و ستاره های دب اکبر رو بهمون نشون دادند...خیلی اسمونش زیبا بود ...
در بیابانی تاریک ،اسمونی باستاره های زیبا میدرخشید ....ستاره هایی که برای من نشانه ای از شهدا داشتند...
میگفتند این ستاره ها راه را نشان میدهند...
و برای من که هر ستاره یک شهید بود ، یعنی این شهدا راه رو بهم نشون میدن...
یاد سخن حضرت آقا افتادم
«و بالنّجم هم یهتدون»
با این ستارهها، راه را میشود پیدا کرد.
✨✨
دوست داشتم در این مسیر قدم بزنم ..
چقدر لذت بخش بود...
ولی تمام شد و رسیدیم حسینیه گردان تخریب ...
وارد حسینیه که شدم ـــ
حس سبکی داشتم ... چقدر روحم سبک شده بود ... راوی شروع کرد به روایت گری ...بچه ها الان که وارد شدید محسن دین شعاری درکنار درب به شما خوش امد گفت ...بچه ها شهدای گردان تخریب الان پیش شما در این حسینیه اند...
( تازه فهمیدم حس سبکی روحم برای چیست! )
بچه ها میدونید ! رزمنده های گردان تخریب در این حسینیه ،در دل شب، در قبر های خالی کنار حسینیه ، نفس شان را تخریب میکردند و بعدش میرفتند به جنگ با مین های دشمن ...
😢😔😭
دوست داشتم برم قبرهای خالی کنار حسینیه رو ببینیم ...
ای خدا ! شهدا کی بودن !
چقدر عقــبــم !
چقدر پرتـــم !
چقدر و چقدر ....!
روایتگری تمام شد و به همراه شهدا رفتیم در قبرهای خالی ...
اره به همراه شهدا رفتیم...چون بودنشان در حسینیه به شدت حس میشد...
چون برای اولین بار در کنار قبرهای خالی حس سبکی ، حس دیدار، حس شهدا را داشتم ...
یکی از همرزمان شهید ابراهیم هادی که راوی هم بودند ،درون یکی از قبرها نشستند و صحبت کردند ...
یه خاطره از نحوه شهادت یکی از رزمنده ها تعریف کردند ...
حالم دگرگون شد .. به طرز وحشتناکی عزیزدلمونو شهید کرده بودند...😭
خدالعنتشون کنه ...
راوی گفت بچه ها اینطوری شهید شدند پای این انقلاب ... برای امام ...
حواستون باشه، برای این انقلاب چه عزیزانی به چه طریقی شهید شدند!
یادتون نره هااااا
پای این انقلاب، پای حضرت اقا بایستید ... مقاومت کنید ... راه شهدا را برید...
دراین قبرهای خالی در دل شب
اینو از من به یادگار داشته باشید تا قیامت....
بین قبرها قدم زدم و به حرفهای راوی فکر کردم ...واقعا من برای این انقلاب چه کرده ام!
کاش منم شهید شم ...
ولی به قول شهید آوینی :
"ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم غافل از آنکه شهادت را جز به اهل درد نمی دهند."
شهدا !
دعاکنید
منم اهل درد شم 😭
منم شهید شم 😭
منم ستاره شم😭
اصلا
ای که مرا خوانده ای! راه نشانم بده...
رمان طور
https://harfeto.timefriend.net/16878914769337
رفقا تا اینجای قصه خوب بود؟ بنظرتون تهش چی میشه ؟ هر نظری دارید بهم بگید لطفا☺️🌺
وقتی از گردان تخریب برگشتیم
برای خواب ،گشتم بدترین جا رو انتخاب کردم...
روی زمین ، جلوی بالکن که هوا سرد بود خوابیدم...
در قبر خالی که نتونستم بخوابم
حداقل در جایی بخوابم که کمی سختی بکشم ...
با نوای قرآنی که در فضای دوکوهه پخش میشد از خواب بیدار شدم....
هوا سرد بود و خواب میچسبید
ولی با عشق بلند شدم و رفتم وضو گرفتم...
حس و حال معنوی عجیبی درونم بود..
با عشق و ذوق به سمت حسینیه حاج همت رفتم...
نماز صبح به جماعت خوندم و بعدشم دعای عهد ...
دوس داشتم زمان در همون لحظات می ایستاد ...و هیچ وقت اون لحظات تمام نمیشد ولی حیف که خیلی زود گذشت😢
بعد صبحانه حرکت کردیم به سمت معراج شهدا ...
با این حال که روز ۲۸ اسفند همه خوشحال هستند که فردا سال تحویل میشه ولی من ناراحت بودم ...
چون اخرین روز بود و تمام این حس و حال های قشنگ تمام میشد...
تصورشم برام زجرآور بود ...
برای همین سعی میکردم اصلا بهش فکر نکنم و از حس و حال خوب فضا استفاده کنم ...
در مسیر به سمت معراج شهدا
یکی از خانم های مسئول بهمون گفت
بچه ها جایی داریم میریم که خیلی خاصه ...
من از معراج شهدا حاجت گرفتم ...
خیلی سریع هم حاجت گرفتم...
از شهدای گمنام حاجاتتونو بخواید...
خیلی ذوق کردم
آخ جون از شهدای گمنام شهادتمو میگیرم 😍
دوس داشتم زودتر برسم معراج شهدا...
وارد معراج شهدا که شدم...
حس کردم شهدای گمنام به استقبال مان امده اند ...
چنـد تا پیکر شهید گمنام در داخل ضریح بود ...
رفتم زیارت کردم وحاجتمو گفتم ..
برای عزیزانمم دعا کردم ..
زیاد تو معراج نموندیم و سریع برمیگشتیم ... مقصد اخرمون شوش دانیال نبی بود...
گفتند مسیر نزدیکه وقتی رسیدیم هم زیارت کنید ، هم سوغاتی بخرید....
ولی سریع برگردید تا از قطار جا نمونیم ...
وقتی پیاده شدم تا برسم به حرم شوش دانیال نبی خرما خریدم و رفتم زیارت ...
متاسفانه اصلا حضرت دانیال نبی را نمیشناختم ... وقتی داخل حرم شدم،تابلویی که درمورد حضرت دانیال نوشته بود رو خوندم ، فهمیدم با حضرت صاحب الزمان رجعت میکنند...
خیلی ذوق زده شدم که توفیق زیارت چنین پیامبری نصیبم شده..
دعا و زیارت کردم ...
البته ناگفته نماند که بین دعاهام مدام دعا میکردم که ازقطار جابمونیم و سال تحویل در دوکوهه بمانیم...
وقتی سوار اتوبوس شدیم برامون یخ دربهشت خریده بودند ....
بسی خوشمزه بود و چسبید😋
البته حالم با یخ دربهشت جانیومد
بلکه با حرف مسئول مون جا اومد که گفت بچه ها الان میریم دوکوهه نماز میخونیمو شام میخوریم بعدش سریع میریم اندیمشک قطار سوار میشیم ...
فقط باید سریع عمل کنید وگرنه جامیمونیم...
اصلا باورم نمیشد
وای خدایاشکررررت
بازم دوکوهههههه
اصلا منو این همه خوشبختی محاله ...
😍😍😍
اصلا نمیخواستم به برگشت فکر کنم...
حالم بد میشد ...
دوس داشتم تا اخر عمر در اون سرزمین می موندم ...
سرزمینی که همهاش نور و ایمان و عشق و ارامش بود ...
کاش میتونستم بمونم ...
اصلا بیخیال ..فقط به دوکوهه و حال هوایش فکر میکنم و دعامیکنم که از قطار جا بمونیم....
متفاوت ترین شبِ سالتحویل عمرمو میگذروندم ...
من که به شدت به خانوادهم وابستهام، حالا دعا میکنم که از قطار جا بمونیم تا سال تحویل به دور از خانواده در دوکوهه باشم... خودمونیم ..اصلا دلم برای خانوادهم تنگ نشده بود ...خیلی حال و هوای عجیبی داشتم ..کاملا بریده از دنیا و مافیها...کاملا متصل به نور حق ...
خیلی زود رسیدیم دوکوهه ... نماز مغرب رو در حسینیه شهید همت خوندیم و سریع شام خوردیم و گفتند سریع سوار اتوبوسها شید تا جا نمونیم...
امان از لحظه فراق و دل کندن 😭😭 مخصوصا وقتی که ابرها هم همراه تو گریه کنند ...
در هوای بارانی دوکوهه قدم میزدم و دل میکندم ...
صدای دعای فرج هم پخش میشد....
یاصاحبالزمان!
به داد دلم برس ...
من نمیتونم از این فضا دل بکنم و جدا شم 😔😭
این هوا، عطر تو رو داره ...
بگو چه جوری برم !
اما چه میشه کرد که باید رفت و این عطر را در سطح شهر پخش کرد...
باید رفت و نوری که از شهدا گرفتی رو به جوونای شهر تزریق کرد....
باید رفت و شهیدانه زندگی کرد ...
تا شهید شد ...
من رفتم ولی دلم برای همیشه در شلمچه ماند ...
من رفتم ولی تنها نرفتم،
همراه با یه یار و رفیق باوفا رفتم تهران ...
رفیقی که قراره روز محشر آبرویم را از او بگیرم....
رفیقی که تا همین الان نگذاشتم صدایش درون قلبم خاموش شود...
صدای رفیقی که حاج اقا جاودان بهم گفت قدرش را بدان ...
رفیقِ عزیزم
حاج حسین خرازی
"پایان"
سلااام رفقا
ببخشید وقفه چندماهه افتاد ...
فصل دوم هم تموم شد ...
نظرتونو حتما بهم بگید ..
و اینکه دوس دارید رمان بعدی
اربعینی باشه یا اردوی جهادی !؟