اگه از من بپرسن دلت واسه چی تنگ شده
قطعا میگم دلم واسه خودم تنگ شده
واسه جوری که فکر میکردم
جوری که دایره تخیلاتم وسیع بود
جوری که با کوچکترین چیزی شاد میشدم
جوری که بدون فکر اضافه و اورتینک به یه نفر میگفتم دوست دارم
اصلا جوری که قبلا با اطرافیانم بهم خوش میگذشت
اون موقع نامه هایی که برای سارا مینوشتم عمیق تر بود
لبخند و خنده هام واقعی تر بود
بیشتر به خون آشام ها اعتقاد داشتم
دلم همون لیای ساده و خوش و میخواد
هرچقدر تغییر یه چیز طبیعیه
اما روندش آدم و زجر کش میکنه و عجیب دردناکه
عجیب..
من جدی هنوزم همونطوری ام
در وجودم هنوز همونم
اما میدونی؟
حس میکنم مجبورم اینطوری رفتار کنم که نکنه جامعه من و عجیب و احمق تصور کنه
من مجبورم که دیگه اون لیا نباشن