بدترین جنبۀ تنهایی این است که مجبوری تحملش کنی. یا تحمل میکنی، یا غرق میشوی. باید تلاش کنی تا ذهن گرسنهات را از نگاه به گذشته باز داری تا نابود نشوی.
از صبح، آسمان انگار حرفی برای گفتن داشت و مدام آن را پشتِ ابرهایش پنهان میکرد. کوچه آرامتر از همیشه بود و پنجره، قطرههایی را روی شیشه نگه میداشت که هرکدام بیصدا راه خودشان را پیدا میکردند. هوا بوی خاکِ تازهای گرفته بود، همان بویی که آدم را بیدلیل میبرد به جایی دور، به خاطرهای قدیمی که شاید حتی اسمش را هم به یاد نیاورد. آدم دلش میخواست پرده را کنار بزند و مدتی فقط به خیابان نگاه کند، به رفتنِ آدمها، به خیس شدنِ درختها و به آسمانی که بالاخره حرفِ نگفتهاش را گفته بود.