روزهای خوب، اتفاق نمیافتند، ساخته میشوند. آجر به آجر، با صبری که بوی صبح میدهد. هیچ صبحی با تاجِ زرین بر سر از راه نمیرسد، صبحها خام و خالیاند، چون صفحهای سفید که منتظرِ دستِ ماست تا بر آن، طرحی از معنا بکشیم. روزِ خوب، از دلِ همین سفیدیِ بیادعا سر برمیآورد. ساختنِ روزهای خوب، کارِ معمارانِ نامرئیست. آنان که از لبخندی کوچک ستونی از نور می سازند، از یک دلگرمیِ ساده پنجرهای رو به آفتاب. آنان که میدانند حالِ خوب، نتیجهیِ معجزه نیست، ثمرهیِ انتخاب است. گاهی باید اندوه را کنارِ دیوار نشاند و به او گفت: "امروز، نوبتِ تو نیست." گاهی باید دل را شست با آبِ قدردانی و غبارِ شکایت را از شانههایش تکاند. روزهای خوب در جزئیات نفس میکشند. در چایِ داغی که آهسته نوشیده میشود، در صدایی که نامت را نرم صدا میزند، در لحظهای کوتاه که آسمان را بیدلیل نگاه میکنی و چیزی درونت آرام میگیرد. گاهی باید باور کنیم که هرچند جهان همیشه بر وفقِ مراد نمیچرخد، اما دلِ ما میتواند قطب نمایی باشد که جهتِ روشنایی را انتخاب میکند، و چه باشکوه است انسانی که میداند خوشبختی هدیهای آماده نیست، دانهایست که هر صبح در خاکِ اراده میکارد و هر شب با لبخندی کوچک ثمرش را در آغوش میگیرد.
فریاد مرا گرچه سرانجام شنیدی
ای دوست به داد دل من دیر رسیدی
از یاد ببر قصهی ما را هم از امروز
دربارهی ما هرچه شنیدی نشنیدی
آرام بگیر ای دل و کم گریه کن ای چشم
انگار نفهمیدی و انگار ندیدی
ای نی چه کشیدی مگر از خلق که هر دم
ما آه کشیدیم، تو فریاد کشیدی
گیرم که به دریا نرسیدی چه غم ای رود
خوش باش که یک چند در این راه دویدی.
مدینه هنوز بوی غربت میدهد، گویی دیوارهایش روزی را به خاطر سپردهاند که آسمان، اندوهگین تر از همیشه بر زمین سایه افکنده بود. روزی که بانویی از تبار نور، با قلبی آکنده از رنج و چشمانی خسته از روزگار، آرامآرام از میانِ مردم رفت، اما داغِ رفتنش در هیچ تقویمی به پایان نرسید. فاطمه، دخترِ پیامبر، تنها یک نام در تاریخ نبود، روایتی از پاکی بود که در هیاهوی زمانه، غریب ماند. بانویی که دردهایش را به سکوت سپرد و دلتنگیهایش را با شب قسمت کرد، گویی آسمان تنها همصحبتِ اشکهایش بود. چه زود خانهای که روزی با حضور پیامبر روشن بود، در سوگِ دخترش فرو رفت، و چه سنگین بود اندوهِ علی، آن هنگام که باید با دستان خویش، عزیزترین یادگارِ رسول خدا را به خاک میسپرد. چه سخت است برای مردی که تکیهگاهِ آسمان بود، تاب آوردنِ شبی که قرار است عزیزترین پناهِ زمین را به خاک بسپارد. علی، همان مردی که در میدان های نبرد از هیچ زخمی به خود نمیلرزید، این بار در برابر اندوهی ایستاده بود که نه شمشیر در برابرش کارگر بود و نه صبر، مرهمِ تمامِ آن.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
حسین طاهرینماهنگ تو فقط گریه نکن 320.mp3
زمان:
حجم:
17.9M
حالت بهتر میشه، قول میدم. خونِ رو میخو با اشکام پاک میکنم.