زمان درحال گذر است، من نشسته بر صندلی قطار و مقصد؟ نمیدانم، شاید همانجا که آرزوی همگان است، جایی که آدم خیال میکند در آن، فاصلهی میان دل و آسمان کمی کمتر میشود.
یه مکان هایی هم هست که وقتی غم به دلت هجوم میاره
وقتی میرسی اونجا، انگار هیچ غمی دیگه توی دلت نیست.
غم تمام شد؟ نه، غم همچنان ادامه دارد. تا وقتی دنیا ادامه دارد، او نیز جایی در گوشهای از این جهان خواهد بود. اما من، میان تمام این آمدنها و رفتنها، میخواهم دستش را رها کنم و به زندگیام ادامه دهم. کار آسانی نیست، چگونه میتوان دستِ موجودی را رها کرد که تمام این سالها، در تمامِ فصلهای زندگی، همقدم و همسایهات بوده است؟ شاید رها کردنِ غم، فراموش کردنش نباشد، شاید فقط به این معناست بگذاری برای نخستینبار، چند قدم را بدون او برداری. من میخواهم یاد بگیرم که میشود با جای خالیِ غم هم زندگی کرد، میشود دستش را رها کرد، بیآنکه تمامِ بودنش را از خودت بگیری.