میگفت چی برداشتی داری فرار میکنی؟
گفتم هیچی گفت دستتو بیار جلو
اوردم جلو گفت این اخه پنهان کردن داره
گفتم خب میخواستم خودمو نبینین که نگین باز کتاب خریده داره فرار میکنه که کتاب بخونه
کتابم افتاده دستش گفت نه بلاخره بلد شدی کتاب چی بخری گفتم کودوم رو میگی گفت جناییه رو میگم
گفتم ممنونم واقعا از لطفت
بعد امشب برداشته کتاب ۴۰۰ و اندی صفحه رو یک ساعته خونده میگه هی بد نبود و داره اسپویل میکنه و من تمامش رو دستام رو گوشم گذاشته بودم
#داستان_مکالمه_و_این_حرفا