eitaa logo
گوشه‌گیر
100 دنبال‌کننده
96 عکس
66 ویدیو
13 فایل
کاغذپاره‌های یک ذهن گوشه‌گیر طلبه هنردوستِ سیاست‌ندوست @Alamdar_Ali
مشاهده در ایتا
دانلود
میگن حاج احمد آقا به بچه‌های سپاهی که تو بیت امام مستقر بودند میگه که بیایید واسه جلوی ایوونِ حیاط نرده بذارید (که بچه‌ها نیوفتن) امام وقتی میبینن میگن که: «شیطان از همین جا ‌ ‌سراغ آدم می آید، اول به انسان می گوید منزل شما احتیاج به نرده دارد، بعد می گوید ‌رنگ می خواهد، سپس می گوید این خانه کوچک است و در شأن شما نیست و خانۀ بزرگتر می خواهید و آرام آرام انسان در دام شیطان می افتد.»
پناه بر خدا
هدایت شده از بولوت
آدم‌قراضه‌ها بازیافت نمی‌شوند. ‌ آهن‌قراضه‌ها را می‌خرند؛ هر صبح جمعه، شهر به شهر و کوچه به کوچه. کیلویی هزار تومان، شاید هم کمتر. فولاد و چدن و حلبی و گالوانیزه‌شان را برمی‌دارند، نخاله‌هایشان را دپو می‌کنند و بعد قطعه‌های قابل بازیافت را به کوره‌ها می‌سپارند. هر شمش و میلگردی که از آن‌ها تولید شود، دهه‌ها یا سده‌ها در نقش ستون فقرات یک ساختمان مقاوم عمر می‌کند و مفید واقع می‌شود. ‌ آدم‌ها اما بازیافت‌پذیر نیستند. از یک جایی به بعد، زهوارشان در می‌رود و رو به فرسودگی می‌گذارند. موهایشان می‌ریزد و دندان‌هایشان دانه‌دانه می‌پوسد. نمره چشم‌شان ضعیف می‌شود و با همان چشم‌های ضعیف هم چین و چروک‌های تازه صورتشان را می‌یابند. پوکی استخوان می‌گیرند و زانوهایشان با هر بار بالا رفتن از پله‌ها قفل می‌کند. کمردردهای بادلیل و بی‌دلیل می‌گیرند و ناز معده‌شان را دیگر هیچ غذای سالمی خریدار نیست. اگر به زعم قدیمی‌ها خیلی خوشبخت باشند، کارشان به جایی می‌رسد که باید بچه‌ای، نوه‌ای، نتیجه‌ای، کسی در دهانشان آب و غذا بگذارد، دست و صورتشان را به نیابت از آن‌ها بشوید، لباس‌هایشان را دانه به دانه تن‌شان کند و بعد هم بر دوشی، تختی، صندلی چرخ‌داری، چیزی به این‌سو و آن‌سو ببردشان. ‌ در کلام معصوم (سلام الله علیهم اجمعین) آمده، سه نعمت است که تا وقتی از دست نروند قدرشان دانسته نمی‌شود؛ امنیت، سلامت و جوانی. می‌گویم، از دست دادن امنیت را شاید برخی تا آخر عمرشان هم تجربه نکنند. دائم در آسایشی فراگیر باشند و ندانند وحشت مدام از ناامنی و ترس لحظه‌به‌لحظه از حوادث ناگهانی و مرگ‌آور یعنی چه. گوارایشان. ‌ سلامتی را هم گاهی می‌توان تا آخرین روزهای عمر نگه داشت. حتی اگر با حادثه‌ای جوان‌مرگ نشوند، کافی‌ست سالم زیسته باشند تا نهایتاً در چند روز پایانی عمرشان از کار افتادن اندام‌های حیاتی بدن را تجربه کنند و در اثر کهولت سن بمیرند؛ بی‌آن که خاطره‌ای از بیماری و درد و رنج آن در ذهنشان ثبت شده باشد. خوشا به سعادتشان. ‌ اما جوانی... پدیده‌ای عجیب است. غیرممکن است کسی به جوانی رسیده باشد و از دست دادنش را تجربه نکند. جوانی را از همان لحظه که به دست می‌آوری، از دست می‌دهی! درست از آن ثانیه‌ای که می‌گویی «من اکنون به سن جوانی رسیده‌ام»، از دست دادن آن آغاز می‌شود: یک ثانیه، دو ثانیه، یک روز، دو روز، یک ماه، یک سال، یک دهه... ‌ جوان‌ها از آغاز مسیر جوانی، ذخیره‌ای شگرف از توانمندی‌ها را به عاریت می‌گیرند و از این رو مفیدترین نیروهای جامعه‌اند؛ چه برای زندگی فردی خودشان و چه برای زندگی خانوادگی یا اجتماعی سرزمین‌شان. اما با هر ثانیه گذر زمان و با هر لحظه از دست دادن جوانی، بخشی از آن توانمندی‌ها را نیز بازپس می‌دهند. توانایی‌هایی که جایگزین ندارند و اگر به‌موقع خرج نشده باشند، تمام می‌شوند. ‌ داشتم فکر می‌کردم ما دقیقاً از چه زمانی متوجه از دست دادن جوانی‌مان می‌شویم؟ اگر چین و چروک‌های صورتمان با تزریق و پوسیدگی دندان‌هامان با روکش و سپیدی موهامان با رنگ و ضعف چشمانمان با جراحی پوشانده شود و آن شناسنامه دهان‌لق را هم در هفت صندوق پنهان کنیم که اعداد و ارقامش حقیقتی را فریاد نزند، آیا ممکن است توانسته باشیم خود را فریب دهیم که ما هنوز چیزی از جوانی‌مان را از دست نداده‌ایم؟ ‌ مدتی است که ذخیره‌ی خرج‌شده -یا شاید هم ازدست‌رفته- از جوانی‌ام را با آن‌چه در ازایش به دست آورده‌ام مقایسه می‌کنم. نتیجه فاجعه‌بار است. گمان نمی‌کنم آفریدگارم انسانی را با چنین طول عمری به زمین فرستاده باشد تا درس بخواند و کار کند و خوش بگذراند و چند باری هم دست خانواده‌اش یا غریبه‌ها را در گرفتاری‌ها گرفته باشد و بعد با توهم اشرف مخلوقات بودن به خانه‌اش -ملکوت- بازگردد. ‌ ما داریم لحظه به لحظه ذخیره جوانی‌مان را از دست می‌دهیم. اندوخته‌ای که هر ثانیه‌اش می‌توانست و می‌تواند ثمره‌ای دلپسند و ارزشمند داشته باشد و اگر از دست برود، دیگر تکرار نمی‌شود. جوانی بر خلاف امنیت و سلامت، قابل ترمیم و بازگشت‌پذیر نیست و از دست دادنش رفته‌رفته ما را به آدم‌قراضه‌هایی تبدیل می‌کند که حتی خاصیت بازیافت هم ندارند. ‌ آهن‌قراضه‌ها را می‌خرند؛ با نیسان آبی، گاهی هم وانت مزدا. هر چند ارزان، اما در ازایشان پول می‌دهند. آن‌ها را به کارگاه‌های بازیافت می‌فروشند و شاید روزی دوباره پول بدهند تا حاصل کار را برای یک استفاده مفید دیگر خریداری کنند. آدم‌قراضه‌ها را اما می‌برند؛ با آمبولانس، گاهی هم نعش‌کش. نه‌تنها در ازایشان پول نمی‌دهند، بلکه هزینه‌ای هم برای جابه‌جایی‌شان دریافت می‌کنند. آن‌ها را به بیمارستان‌هایی می‌سپارند که نهایت توانشان بازگرداندن و ترمیم اجزای فیزیکی بدنشان است؛ نه بازگرداندن جوانی‌شان. شمارش معکوس زندگی را جدی بگیریم. lبولوتl
این بسیار قابل احترامه که آدمی، یاد گرفته که ملاحظه کنه. کسی که بلده مراعات آدم‌های اطرافشو بکنه تو یه سطح دیگه‌ای از بلوغ فکریه.
فدای سرت که من قسمتم مث موی تو پریشونیه...
از ضدحال‌ترین باگ‌های خلقت هم اینه که اول بارون میاد بعد برف. همه‌ش آب میشه 😒
هدایت شده از شهید بهشتی | بهشتیُم
﷽| 🔰تلاقی فلسفه و جامعه‌شناسی در اندیشه بهشتی ✍ عباس کاتوزیان/ جامعه‌شناسی دانشگاه تهران شهید بهشتی را می‌توان «بهشت عقلانیت» نامید؛ جایی که فلسفه و جامعه‌شناسی در هم می‌آمیزند و دین به زبان خرد و تجربه‌ی اجتماعی سخن می‌گوید. او نه تنها یک فقیه و سیاستمدار بود، بلکه اندیشمندی بود که توانست میان معرفت فلسفی و واقعیت اجتماعی پل بزند؛ پلی که هر چه میگذرد بر الهام‌بخشی آن برای تشیع معاصر افزوده می گردد چرا که نسل امروز رفته رفته از پذیرش چارچوب‌های تعبدی ملول گشته و به دنبال نیروی محرکی برای ایجاد روحیه خودنظارتی است. بهشتی عدالت را نه صرفاً یک اصل فقهی، بلکه یک مفهوم فلسفی–اجتماعی می‌دید. عدالت در نگاه او بنیان حیات اجتماعی بود؛ همان چیزی که امیل دورکیم آن را «انسجام اجتماعی» می‌نامید. او می‌گفت جامعه‌ی شیعی زمانی زنده است که عدالت در همه‌ی روابط انسانی آن جاری شود. این نگاه، عدالت را از یک شعار سیاسی به سطح تجربه‌ی زیسته‌ی مردم ارتقا می‌دهد و این ستون نخست اندیشه‌ی او بود. ستون دوم عقلانیت بود. بهشتی باور داشت که دین اگر نتواند با زمانه گفت‌وگو کند، پژمرده می‌شود. در نگاه فلسفی بهشتی دین باید پاسخگوی پرسش‌های تازه باشد. این رویکرد، تشیع را از گزند تحجر مصون و آن را همواره زنده نگه می‌دارد. ستون سوم، آزادی مسئولانه بود. آزادی در اندیشه‌ی او بستر شکوفایی انسان در متن اجتماع بود؛ آزادی‌ای که با مسئولیت اجتماعی گره خورده است. در نگاه بهشتی ، آزادی از فردگرایی صرف به تجربه‌ای جمعی و اخلاقی ارتقا می‌یابد . و ستون چهارم، تشکیلات و نوگرایی بود. او از معدود روحانیونی بود که فهم عمیق تشکیلاتی داشت و سابقه ی اجرایی او دال بر این معناست. در عصری که حوزه علمیه از علوم جدید دوری می‌کرد؛ او مدرسه‌ای تاسیس کرد که در آن زبان‌های خارجه و فلسفه غرب و علوم پایه تدریس می‌شد. او قائل بود که طلاب باید دنیا را ببینند تا روحانیت بتواند با جهان معاصر سخن بگوید. این بینش، می‌تواند حوزه را از انزوا و تحجر فکری بیرون بکشد و آن را به نهادی موثر در تمام مولفه‌های اجتماع تبدیل کند که توان گفت‌وگو با جهان دارد. ویژگی دیگر اندیشه‌ی او، پرهیز از تکفیر بود. او به جای مرزبندی‌های تنگ، بر گفت‌وگو و خردورزی تأکید داشت. این رویکرد، جامعه را از خشونت فکری و طرد دیگران دور خواهد کرد و به سمت هم‌زیستی و تفاهم سوق می‌دهد. امروز نیز جامعه‌ی ما با گونه‌های تازه‌ای از تحجر روبه‌روست؛ تحجری که می‌کوشد با لباس عقلانیت ضعف خود را در تشخیص اولویت‌ها و نگرش منظومه‌ای بپوشاند. او تصویری از تشیع زنده و پویا را نمایش داد. او را در هفتم تیر ۱۳۶۰ کشتند تا صدایش را خاموش کنند فارغ از آنکه صدای خرد با پیشرفت تعقل اجتماعی بهتر شنیده خواهد شد. و در پایان، نگاه من به جامعه‌شناسی یک نگاه معرفت‌شناسانه و فلسفی است؛ به همین دلیل بهشتی را از بهترین مصادیق تلاقی فلسفه و جامعه شناسی یافتم. جایی که میتوان عدالت را در مسیر عقلانیت جست و جو کرد و این بزرگترین گمشده نسل جدید است. @beheshtium_ir
31.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.:: ::.. ●|| پيوند با مردم، پیوند به مردم ||● موقف ما قانون‌گذاری نیست، بلکه موقف تاریخی ما ولایت است. جنابِ مدیر فرهنگی، مردمسالاری شعارِ زبان نیست! حکمرانی مردمی و دولت مردمی با دولت مردم متفاوت است و در آن مردم واقعا سالار هستند و اداره می‌کنند. ..:: Fa_Farhang ::..
کاش یه لیلة الرغائب هم کربلا باشیم
بعنوان کسی که سال‌های زیادی رو با اهمال‌کاری افراطی دست به یقه بوده، اگه بخوام یه نصیحت بهت بکنم اینه که فقط کافیه شروع کنی.
ولو با قدم‌های کوتاه
شروع ناقص خیلی بهتر از هیچ‌کاری نکردنه