هدایت شده از گوشهگیر
خاطرات به ما یاد میدن درس بگیریم.
خاطرات به ما انگیزه میدن تا تکرارشون کنیم.
خاطرات به ما نشون میدن که چطور "این نیز بگذرد". بهمون نشون میدن هیچچیز همیشگی نیست.
خاطرات به ما یادآوری میکنن اتفاقات خوبی هم توی دنیا برای اتفاقافتادن و حسهای خوبی برای تجربهکردن وجود داره.
خاطرات به ما نشون میدن انقدرها هم که فکر میکنیم اوضاع بد نبوده و نیست.
خاطرات از ما یه آدم قدردان و شاکر میسازن
خاطراتتون رو بنویسید.
یه روزی دعام میکنید.
خیلی مهمه که طعم اتفاقات زندگیتو بچشی. نه اینکه سرسری از کنارشون رد بشی و فقط بگذرونیشون؛ مزهمزهشون کنی. حس کنی. تأمل کنی. و الا اتفاقات زندگیت تبدیل به "تجربه" نمیشه. و الا شکست هم دیگه مقدمه پیروزی نیست.
با این حوادثی که برای #حزبالله پیش آمده طبیعیست که نگران باشید که البته بخشی از نگرانی هم بابت اتفاقات تلخ گذشته، از جمله شهادت سید حسن نصرالله است
شاید بازخوانی بیانات رهبر شهید در آن ایام، قدری از نگرانیمان کم کند:
______
یکی از برادرها گفتند آن کسانی که عناصر قدرت در اختیار آنها است، مثلاً عناصر امنیّتی و نظامی و مانند اینها، در مواقع حسّاس در مقابل رژیم صهیونیستی مثلاً به وظیفهشان عمل نمیکنند، تبدیل میشوند به بیانیّهنویس!
این درست نیست؛ نه، آن کسانی که باید کاری را انجام بدهند، در وقت خودش کار را انجام دادند. اگر آن کاری که شما متوقّعید انجام بگیرد و انجام نمیگیرد، دنبال کنید و تحقیق کنید ــ که البتّه بعضی جاها قابل تحقیق هم نیست، برای اینکه مسائل سرّی است خیلی از این مسائل ــ خواهید دید که نه، موجّه است...
... بعضی از ایرادها و انتقادهای دانشجویان به مسئولان، بر اثر بیاطّلاعی است. مثلاً فرض کنید چرا #وعده_صادق ۲ در فلان وقت انجام نگرفت، فلان وقت انجام گرفت؛ اگر در فلان وقت انجام میگرفت، فلان حادثه اتّفاق نمیافتاد؛ خب این درست نیست؛ این درست نیست.
آن کسانی که متصدّی این کارها هستند، دلبستگیشان، وابستگیشان، عشقشان و آمادگیشان به انقلاب کمتر از من و شما نیست؛ آنها را نمیشود متّهم کرد؛ #محاسبه دارند، حساب دارند، با محاسبه کار میکنند؛ آنچه انجام میدهند، اگر شما هم جای آنها بودید همین کار را انجام میدادید؛
این احتمال را همیشه در ذهنتان داشته باشید و متّهم نکنید افراد را؛ یعنی در حوادثی که مشاهده میکنید احیاناً یک ابهامی برای شما دارد، احتمال یک محاسبهی درست را همیشه بدهید، که ممکن است پشت این تصمیمگیری یک محاسبهی درستِ واقعیای وجود داشته باشد.
- ٢٢ اسفند ١۴٠٣
جمهوری اسلامی هر وظیفهای در این زمینه داشته باشد، با قدرت و صلابت و قاطعیّت انجام خواهد داد. ما در انجام این وظیفه، نه تعلّل میکنیم، نه شتابزده میشویم؛ تعلّل نمیکنیم، #کوتاهی نمیکنیم، دچار #شتابزدگی هم نمیشویم.
آنچه منطقی است، آنچه معقول است، آنچه درست است، به نظر تصمیمگیران نظامی و سیاسی، در وقت خود، در هنگام خود انجام میگیرد؛ کمااینکه انجام گرفت و در آینده هم اگر لازم شد، باز انجام خواهد گرفت.
- نماز جمعه نصر، ١٣ مهر ١۴٠٣
مطمئنّاً حرکت کلّی ملّت ایران و مسئولین کشور در جهت مقابلهی با استکبار جهانی و دستگاه جنایتکار حاکم بر نظم جهانیِ امروز [است و] قطعاً و انصافاً هیچگونه کوتاهی نخواهند کرد؛ این را مطمئن باشید.
بحث، بحث صرفاً #انتقام نیست؛ بحث یک #حرکت_منطقی است، بحث مقابلهی منطبق با دین و اخلاق و شرع و #قوانین_بینالمللی است و ملّت ایران و مسئولین کشور در این جهت هیچگونه تعلّلی و کوتاهیای نخواهند کرد؛ این را مطمئن باشید.
- ١٢ آبان ١۴٠٣
هدایت شده از گواه| فاطمه زاهدمقدم
﷽
آنقدر در نقش خیالیاش فرو میرود که حتی وقتی مجبور است برای خواب،لباسِ سوپرمن شدنش را دربیاورد اصرار داردکه من را پیتر پارکر صدا کنید. همانطورکه مرد عنکبوتی بدون لباسهایش پیتر پارکر است .
چندوقتی است به دایرهی ابرقهرمانهای محبوبش بتمن و کاپیتان آمریکا هم اضافه شده و برای تبدیل شدن به هرکدام لباس مخصوص خودش را دارد .
شب گذشته بین شعارهایی که در خیابان به گوشش میرسید، پرسید:
_کاپیتان آمریکا یعنی همون آمریکایِ مرگ بر آمریکا ؟
_ آره !
ما چی هستیم؟..ممم... ایران؟
گفتوگوی کوتاه ما با تکان دادن سر من به نشانه ی تایید به پایان رسید .
ساکت ماندم تابه قول روانشناسها نظامِ تشخیصگر ِماهرِ درونیِ ذهنش ،وظیفهاش را انجام دهد .
فرداصبح مثل هر روز رفت سراغ وسایل ابرقهرمانیاش وهمانطور که در و دیوار را به جای دشمن خیالی زخمی میکرد پرسید :
مامان! مردعنکبوتی هم امریکاییه؟
نمیخواستم با مرزبندیهای بزرگانه شوق کودکانه اش را خراب کنم اما اگر آنقدر بزرگ شده که چنین سوالی بپرسد، احتمالا شنیدن حقیقت خیلی برایش سخت نباشد .
_آره !
_ای باباااا.. همه ابرقهرمانها که آمریکایین!
با لب و لوچهی آویزان بازیاش را از سر گرفت و نخ های سفیدی که مثلاً تارهای مردعنکبوتی بود را دور مبل بست.
آن شب در خیابان به پلیس جوانی که گوشهای ایستاده بود با دقت بیشتری نگاه میکرد. به نظر میرسید ذهنش دارد از حرفها و سوالهای این مدت ،طوری صغری کبری میچیند که نتیجهی دلخواهش را پیدا کند.
نگاهی به من کرد و گفت:
میشه برام لباس پلیس و تفنگ بگیری؟
میخوام از این به بعد ابرقهرمان ایرانی باشم .
#فاطمه_زاهدمقدم