کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینهام پر درد میشد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
وه چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من میخواند شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
-فروغ فرخزاد
فردا بیست و هشته مهره و من هنوز نمیدونم باید با دلتنگیای که هر سال با این تاریخ برمیگرده چیکار کنم.
آسمان را بنگر.
ابرها را میبینی؟ خورشید را چطور؟
رنگ آبی را نگاه، من همانم.
من همان آسمانم که گاهی ابری میشود،
همان خورشیدی که پشت تاریکی پنهان میماند و همان آبیِ بیانتهایی که هیچکس نمیداند از کجا آغاز میشود و کجا پایان میگیرد.
مرا در چیزهای دور جستوجو نکن.
من در آسمانم، در نور، در فاصلهی میان دو ابر.
در تمام چیزهایی که میبینی و هیچوقت به خاطر نمیسپاری.
من همانم، همان رنگی که دنیا را به یاد آسمان میاندازد و آسمانی که گاهی دلش میخواهد
فقط یک نفر برای دیدنش سرش را بالا بگیرد.