آسمان را بنگر.
ابرها را میبینی؟ خورشید را چطور؟
رنگ آبی را نگاه، من همانم.
من همان آسمانم که گاهی ابری میشود،
همان خورشیدی که پشت تاریکی پنهان میماند و همان آبیِ بیانتهایی که هیچکس نمیداند از کجا آغاز میشود و کجا پایان میگیرد.
مرا در چیزهای دور جستوجو نکن.
من در آسمانم، در نور، در فاصلهی میان دو ابر.
در تمام چیزهایی که میبینی و هیچوقت به خاطر نمیسپاری.
من همانم، همان رنگی که دنیا را به یاد آسمان میاندازد و آسمانی که گاهی دلش میخواهد
فقط یک نفر برای دیدنش سرش را بالا بگیرد.
یه روزی، انقدر قهوه میخورم تا بترکم و بمیرم. جوری که بعدا بگن «انقدر قهوه خورد تا مرد!»
"دِرَخــتِ بیسایــه؛"
چقدر اسم رو دوست دارم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا