در صبح زمستانی سرد و بی رحم
هنگامی که در غریبی چشمانت گم بودم و من هر لحظه بیشتر و بیشتر به زیبایی ان پی میبردم.
به راستی به من بگو خالق تو از چه قلمی برای افرینش تو استفاده کرده است؟
و تو بی نقص ترین افرینش هستی در مقابل چشمان من. وقتی او تورا از آغوش من بیرون کشید، ناگهان دست هایم خالی شد.
°رویای گمشده°
در صبح زمستانی سرد و بی رحم هنگامی که در غریبی چشمانت گم بودم و من هر لحظه بیشتر و بیشتر به زیبایی
زانوهایم سست و دنیا دور سر من میچرخید.
گفته بودم تو در من احساس زنده بودن را می افریدی و هر لحظه بیشتر احساس زنده بودن میکردم.
اما اکنون مرده ام! دیگر درون دست هایم بازوان ظریف تو وجود ندارد.
دیگر تو را ندارم! ایا تو را به راحتی بدست اوردم که به این اسانی از دستت دادم؟
حال من بد نیست یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند ولی اگر بخواهی حالم را عمیق تر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچ وجه از زندگی خوشم نمی آید.
_فروغ فرخزاد_