eitaa logo
𝙇𝙤𝙨𝙩 𝙞𝙣 𝙨𝙤𝙧𝙧𝙤𝙬♬⦳
8 دنبال‌کننده
5 عکس
12 ویدیو
0 فایل
شاید حالم خوب شد....)
مشاهده در ایتا
دانلود
یه رمانی میخوام بنویسم که واقعا قشنگه امیدوارم که حمایت شم....
پارت یک رمان زحل از امروز ساعت 1:30 دقیقه am @lostbrain
پارت 1 سرش را روی بالش گذاشت و به سقف خیره شد و به اتفاقات امروز فکر می‌کرد ،ناگهان لبخندی زد و چشمانش را بست و تلاش کرد خوابش ببرد ولی فکر و خیال امانش نمی‌داد دستش را به پشت گردنش برد و گردنبند قلب نگین مانندش را در دست گرفت و فشورد اکنون او یه دختر مستقل است و می‌تواند برای خودش تصمیم بگیرد اما حالش خوب نیست چون از به دلیل اسرارات بی جای پدر و مادرش تصمیم گرفت شهر خود را ترک کنم و دیگر زیر بار زور نباشد حالا هم خانه شیک دارد و هم ماشین شیک هم پول دارد و هم زندگی رو به راه ،اما باز هم حالش خوب نیست . او دیگر احساسش را از دست داده است و قلبش به درد آمده است،با عقیده خودش هر کس فقط یک بار عاشق می‌شود و بعد او دیگر عشق را حس نمی‌کند . گردنبند روی گردنش همان یادگار عشق مرده اش است .... به یادش افتاد،عشق مرده،عشق مرده ،عشق مرده،زیر لب زمزمه می‌کرد و میگفت صحنه تلخ را به یاد اورد و چشمانش خیس شد. اشک روی صورتش با غم حرکت می‌کرد و به سمت پایین هدایت می‌شد،بغض گلویش را سفت گرفته بود و اجازه نفس کشیدن به او نمی‌داد ،گردنبند را که در دستانش میفشورد را شل کرد نفس عمیقی کشید و دستش را روی صورتش کشید و اشکانش را پاک کرد تکان خورد و به پهلو دراز کشید ولی بالشتش نم داشت،از این نم هم غمگین شد و فکر خود را مشغول کرد . ناگهان صدای تلفنش آمد. مادرش بود،اول تصمیم گرفت که جوابش را ندهد اما پشیمان شد و انگشتش را روی دکمه پاسخ گذاشت و گفت :( *آلو _آلو مادر،خوبی دخترم؟ *بله مامان جون شما خوبین ؟ بابا خوبه؟ مهتا چطوره ؟ _خوبیم مادر،خداروشکر ،زندگی روبه راهه؟ نمیای بهمون سر بزنی،دلم برات یه ذره شده نفس عمیقی کشید و گفت:( *نه مادر جانم فعلا نمیتونم بیام دیگر کارم خیلی سرم شلوغه الان هم داشتم میخوابیدم،خیلی خسته ام _اعع ببخشید مادر بخواب بخواب منم برم تشکارو پهن کنم و بخوابم. *نه مامانی این چه حرفیه ،باشه برو منم برم کاری ندارم مامانی؟ _نه مادر خدا پشت و پناهت باز هم فکر کردم ،مادر میگفت دلم برایت تنگ شده ولی به این فکر نکرد که قرار بود منو به یه مرد. ادامه پارت ها آمار 13
پارت 2 رمان زحل
پارت 2 باز هم فکر نکرد که قرار بود منو به یه مرد 40 ساله به زور شوهر بدن آه سردی کشیدم و چشمامو بستم صبح پاشدم و یه صبحانه سبک خوردم و شروع به پوشیدن لباس شدم کیف مد و لارجمو رو شونم انداختم و رفتم سوار ماشین شدم و به محل کارم رفتم معاونت اجرایی یه هلدینگ عالی معماری که هر دختری که معماری میخونه آرزوی این موقعیت رو داره هلدینگ بزرگ توی بالا شهر تهران،دیگه چی؟ چی از این بهتر بود ؟ از ماشین پیاده شدم و سوار آسانسور شدم. همون لحظه هم یه پسر شیک پوش و بلند قد به داخل آسانسور اومد ،خیلی حس بزرگ بودن می‌کرد در حدی که باخودم گفتم من که 1 ساله تو این شرکتم و جا افتاده ام این کیه که برای من کلاس میزاره،که یه دفعه چشمم به ساعت میلیونیش افتاد در همون لحظه یه نگاهی بهش کردم و دیدم اون از قبل داشت منم نگاه میکرد،چشم تو چشم شدن باهاش برام خیلی سخت بود. یه حس خاصی تو نگاش اون لحظه ای به بالا نگا کردم و دیدم که دارت نگام میکنه چشماش رو تکون داد خیلی جا خورد با صدای جذابش بهم برگشت و سلام سرکار خانم..... جا خوردم و گفتم سلام جناب . درب آسانسور باز شد و با احترام ازم خواست اول من خارج شم ،حس عالی بهم دست داد ولی لبخند از لبم افتاد و گفتم من فقط یه بار عاشق شدم. وارد هلدینگ که شدم همه بهم احترام میزاشتن و حس غرور تو وجودم و پر کرده بود به دفترم رفتم و پشت میزم نشستم. به اون مرد شیک پوش و جذاب فکر میکردم و خیالات دست از سرم بر نمی‌داشت،همون که داشتم به اون مرد جذاب فکر میکردم،صدای تق تق در منو به خودم اورد،با لحنی آروم گفتم بفرمایید ،در که باز شد چشام 4 تا شد،همون مرد جذاب به داخل اومد و گفت:(سلام مجدد بانو ،دست پاچه شدم،پاشدم و گفتم........ ادامه پارت ها آمار12
پارت 3 پاشدم و گفتم سلام آقا بفرمایید تو،باورم نمیشد انقد حلال زاده باشه ،داشتم بهش فکر میکردم که همون لحظه وارد اتاق شد،مرد جذاب روی صندلی اتاقم نشست و گفت:(من سرمایه گزار هستم. و تاحالا دو شرکت در حال ورشکستگی رو به حالت قبلی برگردوندم،با خودم گفتم اووو چه چیز عالی ،همون طور که داشتم به حرفاش گوش میداد یه جمله معروفی رو با خودش تکرار کرد، همون جمله ای که عشق مرده برام میگفت،لبخندی که رو لبام بود محو شد ،داشتم با خودم فکر میکردم و اون تصویر لعنتی رو مرور میکردم که مرد جذاب گفت:(بانو؟ حالتون خوبه؟ وقتی به خودم اومدم دیدم یه قطره اشک روی لپم بود،سریع دستم رو روی صورتم کشیدم و گفتم هیچی نیست یه خاطره قدیمی،برگشت بهم گفت:(متاسفم....... بهش گفتم ادامه بدید،و توضیح داد که با آقای منصوری صحبت کرده و ایشون هم قبول کرده که این آقا بشه سرمایه گزار هلدینگ ما،خیلی تعجب کردم که چرا آقای منصوری با من هماهنگ نکرده؟ از فکرش گذشتم و به اون آقا گفتم که شما قرار داد امضا کردید گفت بله! اونجا بود که چشمام چهارتا شد ،با خودم گفتم آقای منصوری قبل از اینکه هیچ قرار دادی با کسی امضا کنه،با من هماهنگ می‌کرد و اگه من موافقت میکردم ،میتونست کاری رو انجام بده،البته که مدیره ولی من هم معاونم،با اون مرد جذاب صحبت کردم در مورد نمونه کاراش و واقعا مورد پسندم بود ،1 ساعتی باهاش گفتگو کردم و پاشد و با یه خداحافظی اتاقمو ترک کرد.... حس خیلی خوبی بهش داشتم و با خودم فکر میکردم که نکنه عاشقش شدم،ولی دوباره به خودم اخم میکردم و میگفتم هر کس فقط یک بار عاشق میشه، ادامه پارت ها آمار14
پارت 4 میگفتم که هر کس یه بار عاشق میشه،همون لحظه گوشیم به صدا در اومد،نگاه کردم دیدم آلارم گوشیمه،توی برنامه روتینم رفتم و مار امروزم رو به ثبت رسوندم،کیفمو برداشتم و خواستم به اتاق آقای منصوری برم اومدم یه شکلات هم از توی کشوی میزم در بیارم و بخورم که یه برگه دیدم ،پیغام آقای منصوری که نوشته بود ،امروز دیدم حالت بد بود مث اینکه ناخوش بودی خواستم بگم یه سرمایه گذار قراره فردا به ملاقاتم بیاد ،میخواستم باهات درمیون بزارم که دیدم رفتی و گفتم بری و استراحت کنی ،اگر مورد خوبی باشه حتما قرار داد میبندم اگه قرار داد بستم و هماهنگی نکردم لطفا ناراحت نشو،دیکه جوابمو گرفته بودم و تصمیم عوض کردم که برم به اتاق آقای منصوری ار اتاقم بیرون زدم و به خدمتکار گفتم آقا لطفا امروز اتاق منو تمیز نکنید ،نیازی به نظافت نداره،به آسانسور رفتم و یاد امروز صبح اولین ملاقات با آقای سرمایه گزار و دستپاچگی افتادم لبخندی زدم و به خونم رفتم ،امروز اصلا خسته نشده بودم بر خلاف همه روزا سرحال بودم ،یه ناهار درست کردم و نشستم که بخورم یه قاشق توی ذهنم گذاشتم و یاد مادرم افتادم ،غذا رو نصفه نیمه خوردم و از دلتنگی یه بلیط رزرو کردم و چمدونمو سریع بستم و یه پیامک به آقای منصوری دادم و گفتم که یت مرخصی 3 روزت برام بنویس،خداروشکر قرار ملاقات با کسی هم نداشتیم و راحت راحت بودم چون میدونستم این سه روز هم اگه تو خونه استراحت کنم هیچ مشکلی نداره،بلیط افتاد برای ساعت 3 و الان ساعت 1 و نیم بود ،هر چی توی یخچالم بود رو فریز کردم تو چمدونم گذاشتم و راه افتادم ،یه بستنی از لبنیاتی بی بی گرفتم و تا رسیدم به فرودگاه خوردم و واقعا بهم چسبید،دقیقا ساعت 2 و 40 دقیقه به فرودگاه رسیدم و تا بلیط و آماده کردم و سوار هواپیما شدم ساعت 3 پرواز شروع شد،توی تایم پرواز همش یاد اون مرد جذاب بودم،از فکرش بیرون نمیومدم،همش خودمو به اون راه میزدم ولی خب در ثانیه بعد دوباره اون لحظه آسانسور و دفتر و هر لحظه یاد اون مرد بودم،مطمئن شدم که عاشق شدم ولی عذاب وجدان عشق مرده امونم نمی‌داد.....
پارت 5 عشق مرده امونم نمی‌داد،همون لحظه آقای منصوری پیام داد که مشکلی نیست مرخصی رو براتون مهر کردم،سه روز دیگه میبینمتون،پیام دادم که متشکرم از شما،تا یه کارامل و شیر خوردم و یا 5 دیقه چرت زدم که خسته نباشم ،خلبان گفت به مسافران عزیز به مقصد ،شهر اصفهان خوش آمدید کمربندهای خود را پس تز فرود باز کرده و سپس به در خروجی نزدیک و با آرامش خارج شوید ،رفتم و چمدونم رو گفتم و از فرودگاه یه ماشین گرفتم و به خونه رسیدم، دعا دعا میکردم که کلید همراهم باشه،دستم. و توی کیفم کردم و صدای کلید رو شنیدم خوشحال شدم،کلید انداختم و از در ورودی وارد خونه شدم و در زدم ،همین که در باز شد مامانم بود،یه بغض کرد و سفت بغلم کرد وگفت مادر بلاخره اومدی! خواهرم از تو اتاق گفت مامان کیه؟ به مامانم گفتم بگو مینا خانم و گفت:( مینا خانم، همسایه به اتاقم رفتم و لباسامو عوض کردم و یواشکی وارد اتاق مهتا شدم و از پشت بغلش کردم یه نگاه کرد و تا منو دید نفسش بند اومد و گفت میراااا بغلش کردم و کلی باهاش صحبت کردم و اون انگشتر و ساعتی که قولشو بهش داده بودم رو بهش دادم یه آن یه ذوق شدید توی چشمام دیدم،بهم گفت مرسی آجی جونم و بوسم کرد ،اون بوس اوج تنهایی رو ازم گرفت و اون لحظه بود که دیدم من چقدر تنها بودم.... همین طور که داشت انگشتر رو توی دستاش میدید یادم افتاد که پری روز تولدش بوده و من حتی یه تبریک هم بهش نگفتم،پاشدم و سریع به اتاقم رفتم و آمده شدم که برم براش یه کیک و اون ست کت و شلوار شیکی که واسه تولدش در نظر گرفته بودم رو براش بخرم، همین طور مه روسریم رو میبستم،گوشیم یه نوتیف اومد،رفتم نگاه کردم و دیدم خدای من،مرد جذاب،پیام داده بود که، سلام بانو من سعادت .........@lostheart ادامه پارت ها امار
پارت 6 سلام بانو،من سعادت هستم،امروز باهاتون ملاقات داشتم و سرمایه گذار هستم،خواستم خواهش کنم به قرار کاری در کافه داشته باشیم.... با آقای منصوری تماس گرفتم گفتن که مرخصی چند روزه گرفتین و گفتم هر وقت تونستین باهام تماس بگیرین.. از خوشحالی داشتم پر می‌کشیدم و با خودم گفتم آخه چرا من انقد خوشحالم؟ و در حالی که تو فکر و خیال بودم از اتاقم بیرون زدم و با مادرم خداحافظی کردم،و سوار ماشین شدم و فکر خودمو درگیر کردم که به اون فکر نکنم،به پاساژ رفتم و خریدمو کردم،یه سری هم به قنادی زدم و کیک مورد نظرمو گرفتم و به خونه برگشتم و یه پی ام به مامانم دادم که مامان وقتی در زدم بگو مهتا بیاد درو باز کنه،پشت در آماده شدم شمع 17 سالگیش رو روشن کردم و در زدم ،مهتا در رو باز کرد و سوپرایز شد و خوشحالی رو تو چشماش میدیدم،همون لحظه یاد عشق مرده افتادم که یه همچین تصویری رو برام رقم زد، حالا کجاست؟ زیر خروارها خاک............... کادو رو به خواهرم دادم و رفتم تو اتاقم و توی همون تایم که داشتم لباسمو عوض میکردم صدای در اومد!...... نفسم حبس شددد......... بابامه! همون بابا که بهم بدی کرد! به از اون جریان ازدواج اجباری و فرار از خونه این اولین باری بود که به خونه برگشته بودم......... بابام وارد خونه شد،صداش رو از پشت در میشنیدم،بغض کردم و سریع اشکامو پاک کردم و از اتاقم خارج شدم،بابام داشت با مامانم صحبت می‌کردم و پشتش به من بود، تو همون لحظه مامانم به من زل زد و بابام برگشت از دیدم من خیلی تعجب کرد و خجالت زده شد،حسشو دوست نداشتم،تو همون لحظه حس کردم که چقدر با اون بابایی که همه رازام رو میدونست غریبه شدم،نزدیکم شد،خیلی نزدیک،یه دفعه بغلم کرد و سفت گرفتم،بغضی شدم وقتی قبل اینکه من گر یه کنم،صدای گلوش و حرکت بدنش بهم فهموند که خیلی دلش پره،هیچوقت ندیدم گریه کنه،منم زدم زیر گریه و خیلی قلبم درد گرفت..... @lostheart