eitaa logo
Adriena, Lost in the Castle
27 دنبال‌کننده
169 عکس
18 ویدیو
1 فایل
اینجا قراره حرف های بیخود بزنیم ، یا گاها بحث های فلسفی انجام بدیم ، درمورد عقایدمون حرف بزنیم یا اراجیف به هم ببافیم.. خوش آمدید https://daigo.ir/secret/324154056 https://abzarek.ir/service-p/msg/2452623 @Mymindsreflection خانه اصلی
مشاهده در ایتا
دانلود
زلا داداش بیا ادمینت کنم همینجا اطلاعات گهربارتو به اشتراک بزار میترسم نفو بلایی سرت بیاره😔😂
هدایت شده از ImMortal SoUls
https://eitaa.com/noveriacastle/7708 واسه اون که فرقی نمیکنه تو مدرسه هروقت میخوای ی کلمه راجب تاریخ بگی میاد با تاریخ ایران سرویست میکنه✨
چقد عالی. زلا بیا دوست خودم شو بقیه قدرتو نمیدونن😔🥲😂
_منم اومدم تو جمعتون ، به رومینا پاترتون خوشامد نمیگین ؟ :) +به به...به کاخ نووریا خوش آمدی زیبا(((:
_آدرینا؟ می‌دونستی که زیبا ترین دختری هستی که تا به حال دیدم :) جهت اطلاع Sahar هستممم +وااای خیلی لطف داری زیبا(((: البته یکم منطقی بنظر نمیاد چون که تو منو ندیدی😔😂 ولی خب بازم...نظر لطفته دوشیزه خیلی متشکرم((:
_🫀🫀🫀بیا ! همشون مال تو ؛) فقط یادت باشه کسی نشکوندش ..... آخه از ستاره ها گرفتمشون +گااااد(((: خیلی خوبی شما(: متشکرم..✨👀
_های چطوری؟ +درود. متشکرم شما چطوری دوست عزیز؟((:
_درود برادر ... گفتم شاید هنوزم از متنای‌ این بنده ی حقیر خوشت بیاد ...    پاهای کوچکش را در آب فرو کرد و به تماشای ماهی های کوچک دریاچه نشست ؛ گویی هیچ کاری مهمتر از دیدن نفس کشیدن آنها در زیر آب نداشت.  موهای دختر به رنگ عسل بود و چشم های تاریکش به رنگ قهوه ، دستی بر آن موها کشید و تاج ظریفش را صاف کرد . دامن کوتاهش تا روی زانو می آمد ؛ دقیقا چند سانتی متر بالا تر از ساق پوتین هایش .   صدای پای کسی را از پشت سر شنید و با کنجکاوی برگشت تا نگاهی بیاندازد‌ . - ترسوندیم‌ ... دوست نیمه مرئی‌‌اش لبخندی شرارت آمیز زد و پرسید : - همیشه همین کارو میکنم دیگه ... مگه هنوز عادت نکردی ؟   روح موهایی مشکی و چشم هایی نافذ داشت و  لبخند هایش آن مجموعه ی رازآلود را تکمیل می‌کردند . - اینکارو نکن ، راشِل ... صدای خنده‌اش در سرار جنگل پیچید . خنده ای که اینبار در آمیخته با مظلومیتی ناراحت کننده بود ... - داری چی کار میکنی ؟ این چیه ؟ تصویری به آرامی در حال شکل گرفتن بود ... دختری با لباسی آلوده به خون خودش ، موهایی کوتاه ، چشم هایی اشک آلود و دست هایی‌ لرزان . دیگر خبری‌ از آن روح کوچک و آزاردهنده نبود ... دختر با استیصال گفت : - ولی تو ... راشِل چشم هایش را بست و زمزمه کرد : - پنهان شدن خیلی دردناک بود . - می‌دونم ... می‌دونم فرشته ی من .
+:)))))))))))))))))) خیلی قشنگ بود دختررر((:
_سلامی... معرفی کن از خودت بگو +به به سلام. وای ببین ، برای این یکی نیاز به زمان دارم..پس صبح ایشالا