𝗗𝘂𝘀𝗸
هوا سنگین است، مثلِ نفسی که حبس شده پشتِ شیشهای بخارگرفته. میدانم این منم که نفس میکشم، این منم که دستم را تکان میدهم، اما حس میکنم تکهای از خودِ حقیقیام، جایی دور، پشتِ این پردهٔ غریب، نظارهگرِ این نمایشِ ناآشناست. انگار در بدنی بیگانه اسیر شدهام، و تمامِ هستی، تنها پژواکی محو و دور از دسترس است.
me
https://eitaa.com/joinchat/4209444376Cbcde74f8cb
خوشحال میشیم به جمع شاعرانهی ما بپیوندین🤍✨
𝗗𝘂𝘀𝗸
در پیچ و خمِ این راهِ بیانتها، گویی قطبنمایِ جانم از کار افتاده است. هر قدم که برمیدارم، نه به سوی مقصدی مشخص، که به دلِ تاریکیِ محض فرو میروم. بادِ سرگردانی، چونان نفسِ سردی بر روحم میوزد و سوالهای بیپاسخ، در صحرایِ سکوتِ ذهنم طنینانداز میشود: کجا؟ چرا؟ به کدام سو؟
و اینگونه است که روزهایم در سایهیِ این بیهدفیِ سیاه، رنگ میبازند و شبهایم با هجومِ وهمِ نیستی، در هم میشکنند. تا کی باید در این بنبستِ ناپیدا، در پیِ نوری باشم که شاید هرگز نتابد؟ تا کی باید با این سیلِ سردرگمی، در نبردی بیپایان جنگید؟
تا کِی؟
me