این کانال ساعت 🩷۲۲:۴۱
روز ۱ اسفند🩷
افتتاح شد🩷
#همیشه_صورتی_بمونید🩷
https://eitaa.com/love_roman
پارت شانزدهم #خانه_ترس
گفت کیی تو ی این خونه هست ،هرکی که هست خودش بیاد اعتراف کنه وگرنه بد میبینه. سریعتر!
بچهها که خیلی ترسیده بودن،پا شدن و آرام آرام به سمت آشپزخانه رفتند پیرمردم پا شد و شروع کرد به گشتن که ببینه آدمی توی این خونه هست یا نه آرتین،پایش رو زیر پای پیرمرد گذاشت و پیرمرد پرت شد زمین اونها سریع دویدند و خودشون رو به آشپزخونه رسوندند پیرمرد،خیلی چیزهای کمی توی آشپزخونهاش داشت پیرمرد که افتاده بود زمین شایان،دستمال بیهوش کننده رو روی دهن پیرمرد گذاشت و پیرمرد بیهوش شد،اونها آروم به آشپزخانه رفتند . چاقو و بند رو پیدا کردن،البته با کلی سختی و گشتن،اونها پیرمرد را بلند کردند و روی صندلی گذاشتند و درها را قفل کردند و با طناب پیرمرد را به صندلی بستند پیرمرد به هوش اومد و.....
هدایت شده از 🍬story and toknow 🍬
-2147483648_-213650.jpg
حجم:
52.5K
🍬 story 🍬:
سلام سلام بدو بیا تو این کانال که پر داستانای قشنگ و واقعیه🍬 #همیشه_شکلاتی_بمونید🍬
https://eitaa.com/dastanlove
سال ۱۴۰۳
۲۹ فروردین
ساعت ۱۹:۳۴
کانال درست شد🍭🍬
پارت۳ #ماریا
ماریا که خیلی ناراحت شد و آروم نشست سر جاش .
پشتیه ماریا:اه اه کاش بعضیا میدونستن حموم کردن هم خوب چیزیه.
ماریا تازه از حموم اومده بود ولی دوست هایش برای هرس دادن ماریا این کار هارو میکردند.
ماریا:حرف دهنتو بفهم من تازه حموم بودم بوی خودت کل کلاس رو برداشته.
پشتی ماریا:خفه شو تا نزدم تو دهنتا
ماریا: اگه جرعت داشتی زودتر میزدی
پشتی ماریا:اگه علاقه به کتک خوردن داری بگو.
ماریا :خفه شی نمیگن لالی
پشتی ماریا که اسمش سارینا بود یه دونه محکم زد توی دهن ماریا همه خندیدند ماریا سارینا رو هولش داد و با گریه سریع به طرف دفتر مدید رفت
سارینا:چندش میمون بچه ننه بدو برو پیش مامانت
ماریا با گریه رفت پیش مدید و مدیر....
هدایت شده از 🍬story and toknow 🍬
🍬story and toknow 🍬
story:داستان
و:and
toknow: دانستن
🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬
سلام سلام بدو بیا تو این کانال که پر داستانای قشنگ و واقعیه و دانستی های خفن🍬
#همیشه_شکلاتی_بمونید🍬
پارت ۴ #ماریا
از ماریا پرسید،چی شده چرا داری گریه میکنی؟
ماریا گفت خانم،بزارید داستان را براتون تعریف کنم من رفتم و نشستم روی صندلی سارینا گفت،کاش بعضیا حموم برن منظورش با من بود منم بهش گفتم بوی خودت کلی کلاس رو برداشته،اینجوری شد که با هم یکم بحث کردیم و سارینا پیش همه یه چک به من زد بعد کل کلاس به من خندیدن مدیر که خیلی،از دست سارینا عصبانی شده بود به ماریا گفت اینجا بشین من الان میام و مدیر به سمت کلاس ماریا رفت و در رو باز کرد و با عصبانیت سارینا رو صدا کرد و گفت بیا دفتر سارینا که خیلی ترسیده بود به دفتر رفت و ماریا رو دید که با لبخند ملیح و پررو داره بهش نگاه میکنهو چشمش به مدیر خورد که دستشو محکم روی میز کوبید و گفت بشین سارینا با اضطراب و ترس نشست و مدیر گفت.......
@dorsa139111
بچهها الان کدوم رمانو دوست داشتین براتون پارتای بیشترشو بذارم توی آیدین پیام بدین
پارت هفدهم #خانه_ترس
گفت چیکار میکنی شما تو خونه من
چیکار میکنید؟
امیر پشتشو نگاه کرد و دید کل دوستاش فرار کردن،و تصمیم گرفت خودش تنهایی همه کارها رو انجام دهد،امیر پایین رو نگاه کرد و یک نامه روی زمین بود امیر نامه را برداشت و روی اون نامه نوشته بود
(**امیر تو دوست خوبی برای ما بودی ولی ما دیگه نمیتونیم به تو هیچ کمکی کنیم خداحافظ**)
امیر به پیرمرد گفت تو یک آدم رو کشتی! و بگو چرا این کارو کردی؟! پیرمرد گفت نمیدونم داری در مورد چی حرف میزنی. امیر گفت خودتو به اون راه نزن جواب منو بده پیرمرد گریه کرد و گفت من هیچ کاری نکردم بخدا دارم راس میگم! امیر دلش برای پیرمرد سوخت و داستان رو برایش تعریف کرد پیرمرد گفت من هیچ کاری نکردم قسم میخورم به جون بچه هام.امیر....
هدایت شده از s͎t͎o͎r͎y͎ 📚
سلام اینجا کانال مائه و پر از داستانهای قشنگ و واقعیه،هر وقت حوصلت سر رفت میتونی بیای تو این کانال کلی داستانهای قشنگ بخونی،شبا موقع خواب حتماً یه سر به ما بزن و داستانامون رو بخون 📚
https://eitaa.com/storyfornight