ساعت سه صبح بود..
باد از پنجره وارد اتاق میشد..اتاق با نور شمع روشن شده بود ؛ بوی عود و قهوه، در فضا پیچیده بود .
روی میز ، ورقههای کاهی زیادی پخش شده بود ؛ ورقههایی که هر کدام خاطرهای را در خود حبس کرده بودند .
عطرِ عشق ، تمام اتاق را دربر گرفته بود ، عطری که هیچکس گرمی و شیرینیاش را حس نکرد ، شاید چون عشق..یکطرفه بود .
در ورقهها ، تمام حرفهایی نوشته شده بود که باید گفته میشد و نشد ؛ به امید روزی.. که برسد به دست معشوقه)
#دست_نویس
545.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علاقه من نسبت به تو هیچوقت خاموش نمیشود؛
عشق تو مثل شعری است که هر بار خوانده شود ، تازه تر می شود.تو آغاز و پایان تمام افکار منی))
#ویکتور_هوگو
آدمها یکبار عمیقاً عاشق میشوند
چون فقط یکبار نمیترسند که همهچیز خود را از دست بدهند اما بعد از همان یکبار ، ترسها آنقدر
عمیق میشوند که عشق دیگر دور میایستد..
#آلبر_کامو