دوستندارم برگردم چون که بمحض رسیدن به شهر؛
وقتی اورثینک میکنم باعث میشه گریهکنم و باعث میشه کل روحم برای بار nام هزارتیکه بشه...
بعدش باهزارتا زحمت جمعش میکنم و دوباره احوالات روحیم بهم میریزه و یاد گذشته میوفتم..
نمیدونم یا من باید تموم بشم یا این موضوعات.
شاید برای بعضیا عادی باشه و مسخره؛
ولی برای من اینکه دوستام ازم خبر میگیرن و حتی آدمایی که فقط باهاشون آشنا شدم اخیرا و کساییکه اصلا ازشون انتظار ندارم ولی نگرانم میشن:)
خیلی ارزش داره؛
خیلی خیلی زیاد:)♡
و یاد کسی میوفتم که مگه میشه نگرانم نشه؟ ولی نمیشه. =]
هدایت شده از مسکوت
آنچه ما را آزرده میکند، انسانها نیستند
بلکه امیدیست که ما به آنها بستهایم.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
آنچه ما را آزرده میکند، انسانها نیستند بلکه امیدیست که ما به آنها بستهایم.
مهم نیست چقدر دور یا نزدیک باشید؛
آشنا یا غریبه؛
بهرحال امیدی که بهشون داشتی آزارت میده و ناراحتت میکنه از این زندگی..
کاش یکوچولو مثه من اهمیت میدادن [🤏🏻] فقط انقد..
کاش همونقد که بهشون فکر میکردم بهم فکرکنن..
کاش همونقد که نگرانشونم و براشون دعا میکنم؛ نگرانم باشن..
ولی خب میدونی زیادی احمقم.
نمیدونم اسمشو چی میزارن؛
همون [حماقت] بیشتر بهش میخوره انگار..
نمونه بارزش خودمم؛
هردقیقه به فکرکسیم که حتی ذرهای جایگاه نداشتم ت وزندگیش و همش خیالات خودم بوده..
یا مثلا نگران دوستایی میشم و محبتایی بهشون میکنم که بعدش یجوری جوابمو میدن که مثلا دهنم وا میمونه اصن.