وقتی حرفا یا خاطرات بقیه ادمینارو میخونم؛
خندم میگیره
واقعا میخندم:] ولی نه خندهی مسخره کردنی!
یخندهی عجیبیه که نسبت به گذشته خودمه؛
اینکه اون آدما دارن حماقت منو تکرار میکنن و من یاد احساسات احمقانهی گذشتم میوفتم و میبینم چیزز جز بازی خوردن و دروغ نبوده خندم میگیره؛
نمیدونم کجاست!🇵🇸
وقتی حرفا یا خاطرات بقیه ادمینارو میخونم؛ خندم میگیره واقعا میخندم:] ولی نه خندهی مسخره کردنی! یخن
فکرکنم درموردش با هانیه حرف زدم تو مشهد؛
این خنده واقعیه و عجیبه برام..
دوستندارم یادم بیاد که چقد جدی بازی خوردم یا مثلا انگار همهچی ی جوک مسخره و بزرگ بود که فقط من خیلی جدی گرفته بودمش؛
هدایت شده از 【桃花】
هیچی دیگه در طول آن نیم ساعت، بنده پا آیفون وایساده بودم، با چادر و روسری و لباس آستین بلند. بعد استرس هم داشتم، اصلا عالی بود🎀😭😂
تازه فهمیدم استرس مهمون داشتن چیه.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
هیچی دیگه در طول آن نیم ساعت، بنده پا آیفون وایساده بودم، با چادر و روسری و لباس آستین بلند. بعد است
مثلا خاطرات امروز هیدو واقعا جالب و دوستداشتنی بود:)
ولی جون یاد خودم و گذشتم افتادم و خاطراتم مرور شد؛
واقعیتش ناخوداگاه یپوزخند زدم؛
عجیبه؟
عجیبه میدونم ولی نسبت بهر نوع رابطه و حرفی که از آدما میشنوم بیاعتمادم؛
اصلا قبولشون ندارم؛
<دوستی؟> <احساسات؟> چیزایین که واقعا تبدیل شدن به یمشت دروغ برام..
که واقعا خندم میاد وقتی میبینمشون
چون یمشت ادابازیه که تا زمانی که مفیدی درواقع استفادت میکنن؛
نامردیه این کلماتو بکار ببرم؟
ولی واقعیتش هیچکسی وجود نداره که بگی نه این فرق داره ولی..
[همشون مثل همدیگن]
همش ادا بازیه و یمدلی بازیخوردن.
هیچی نیست من فقط یطبقه از کمدمو ریختم بیرون و انقد چیزای عجیبغریب نگهداشتم که خودم برگام ریخته.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
هیچی نیست من فقط یطبقه از کمدمو ریختم بیرون و انقد چیزای عجیبغریب نگهداشتم که خودم برگام ریخته.
مثلا اون دوتا انرژیزاعا اولین تجربه انرژیزا عی عه.
و من قوطیاشو نگهداشتم.
ینی بقول بقیه صرفا آشغال دارم جمع میکنم:(
ولی خب اینا آشغال نیستن فقط از روی ذوق و زیادیِ احساساتِ مزخرفه.🥺🤏🏻
نمیدونم کجاست!🇵🇸
هیچی نیست من فقط یطبقه از کمدمو ریختم بیرون و انقد چیزای عجیبغریب نگهداشتم که خودم برگام ریخته.
ام یا خب اون اسپریعا هرکدومشون قوطیاشون خالیه.
حتی یکیش برای یکیه که تقریبا فکرکنم ⁴سال پیش ازش گرفتم و تهشم قوطیشو نگهداشتم یادگاری چون خیلی بوش رو دوس داشتم و منو یاد همهچیز و باشگاه و هوای سردزمستون و بغلِگرم و کلییچیزای دیه مینداخت.
[ولی خب همهچیز درنهایت دورریخته میشه]