قادرم جیغ بزنم الان؛ اینقد که هرچیز چندشی داره برام پیشمیاد و من دارم پودر میشم.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
[حسخوب]
ها یداستان مزخرفی که پیشاومده بود برامو بهتون نگفتم:))
من فوبیا وحشتناک نسبت به حشرات دارم؛
بعد رفته بودیم روستامون و برق نبود:)
و خیلی یهویی رفتم بیرون برا اینکه چراغقوه روشن کنم برای بقیه که نور داشته باشن..
بعد یهویی ی حشره خیلیی بزرگ اومد رو دستم به مانتوم چسبید:)
بعد شوتش کردم اونور و یهو گمشد. و میداش نکردم چون خیلی تاریک بود همه جا
تاآخرشب حس مورموری داشتم و هرچی به هرکی میگفتم طبق معمول حرفمو باورنمیکردن و میگفتن که تو فقط حس میکنی و الکی نگو و اینا🚶♀️🤣.
بعد خیلی یهویی حس کردنم ی.صدایی میاد تو گردنم ولی ب نتیجه نرسیدم
ت ااینکهه یهویی تو آستینم دیدم یچی داره راه میره و حیلیی وحشتناکبود خیلی.
بعد گرفتمش و فقط داد زدم همین:/
بابام به دادم رسید طبق معمول و وقتی دید حشره عه رو برگاش ریخت واقعا و اینجوری بود که ببخشید که باور نکردم حرفتو زودتر.
باورم نمیشه
حشره عه اندازه انگشت اشارم بود[میگن انگشتام درازه:/] بعد اینننن بیتقوا تو آستینم بود:))))
و واقعا وحشتناک و چندش بود و خیلی گنده.
و تا فرداییش من فقط از شوک خیره میشدم به دیوار و بقیه میومدن بغلم میکردن میگفتن وای دخترنازم ببخشید:(
بعد عاره دیه هنوزم که هنوزه چندشم میشه بعد تجربه سوسکه عم خیلی وحشتناک بود. یکم دیگه توجه نمیکردم بهش میومد تو تنم🚶♀️🤣
خنده عصبی*
با رضوانه همراه باشید.
مزخرفترین و غیرقابل باورترین اتفاقات براش میوفته از هرلحاظ!