نمیدونم کجاست!🇵🇸
اون لحظه که اینو تو مجلس زمزمه میکنی و دلت دقیقا کنجصحنگوهرشاده>>>>
:)
آرامش هیئت امشب ستودنی بود و الحمدالله بابتش*
الحمدالله بابت توفیق حضور تو روضهها و سرسفره اهلبیت بودن:))
زودگذشت..
خیلی زود..
باشه ولی جز آقایامامرضا راهی نیست..!
پناهِ بیپناهان:)) امیدِ دلشکستهها:))
آخه غیر شما کسی برای آدم مگه میمونه؟
آخی:)) کاش بطلبی:)
امشب یدختره اومده بود مسجد بعد مامانش اینجوری بود که برو بشین پیش دخترآقایفلانی و هی سعی داشت ما معرفیشیم و حرررف بزنیم.
بعد ما مثه دوتا سنگِ درونگرا.🚶🏻♀️
[سکوت مطلق]
نمیدونم کجاست!🇵🇸
امشب یدختره اومده بود مسجد بعد مامانش اینجوری بود که برو بشین پیش دخترآقایفلانی و هی سعی داشت ما م
بعد من واقعا دوست داشتم صحبت کنیم چون حس میکردم منتظره یچی بگم؛
بعد اونم همین احساسو داشت
ولی درنهایت نمیدونستیم چی بگیم و اصلا چرا باید مکالمه شروع کنیم.
پس به گوشیبازیش و منم به قرآنخوندنم ادامه دادیم و خیلی معذبانه گذشت ولی خب تمومشد.
نه واقعا من چی میگفتم بهش خیلی درگیره فکرم.
واقعا تف به این کمرویی و خجالتی بودن.
ببخشید زهرا از همینجا ببخشید وای🚶🏻♀️☹️
ناراحتم الان.
مثلا درمورد کنکورش ازش میپرسیدم؟
بازم نمتونم با یفرد جدید حرفزدنو شروع کنم اه.
واقعا بسه درونگرایی تف.
نمیدونم کجاست!🇵🇸
نه واقعا من چی میگفتم بهش خیلی درگیره فکرم. واقعا تف به این کمرویی و خجالتی بودن. ببخشید زهرا از هم
حالا هی ما تو این جو معذبانهایم و نمیدونیم چی بگیم ولی منتظریم یکیمون شروع کنه حرفو:/
بعد من هی چادرمو میخواستم صاف کنم دستم میخورد به زانوش [وااااای ینیا]
بعد فکرمیکرد دارم صداش میکنم یا همچین چیزی.🤦🏻♀️
بعد دیه داشت روانی میشد ازدستم قشنگ معلوم بود.
خدایا😭😭😭😭 من چرا نمتونم دوکلمه حرف بزنممم😭😭