نمیدونم کجاست!🇵🇸
-
از امروز و دیداربا خانواده شهیدِ جنگ دوازدهروزه و مسئول بلندگو و میکروفون شدم-
جالب بود یاد گرفتم تنظیماتشو. هه*
ذرهای تواناییِ درسخوندن ندارم.
این موضوع در من خاموششده؛ زیادم خاموششده.
واقعا دلم میخواد برای خودم گریهکنم؛
ولی انقد مسائل مهمتری هست و ِغصههای بزرگتری هست که..
هرچقدم حواسمو پرت میکنم؛
مثلا میام بشینم درس بخونم.
یهو یادم به اون سخنرانیت میوفته که میگی
[ بچههایِعزیزِمن..
بدونید اگه درس نخونید؛ نمیتونید تاثیرگذار خوبی باشید.. بیمایه فطیره! باید درس بخونید. ]
حتی میام از غم حرفبزنم یاد اون سخنرانیت میوفتم که میگی
[گاهی دل از "غم" مالامال میشود..]
این غم رو؛ این مصیبت رو نمیتونه قلبم تحمل کنه. هرچقدر خودموبزنم و اشکبریزم برات نمیتونم تحملش کنم.
اصلا دووم میارم؟ شایدم حرفه فقط.
آره خب من که جان بهدیدارت هم فدا نکردم ماهِمن:)