نت مفت گیر اورده بودم.گزاشتم کلی سریال دانلود بشه.الانم خوش و خرم پاشدم برم سراغشون که دیدم حتی یه دونههم دانلود نشده:))))))
یه خواهر برادر کوچولو نشستن جلوم،بعد داداشه حدود ۵ دقیقه داشت با انگشت به من اشاره میکرد و میگفت 'این دخترهرو'.
خواهره هم هی میگفت باشه باشه هیس:))))
امشبی را شَه دین در حرمش مهماناند.
صبح فردا بدنش زیر سُمِ اسبان است.
مَکُن ای صبح طلوع،مَکُن ای صبح طلوع.
دیشب همه این شعر رو جور دیگهای میخوندن و برخلاف شب های دیگه.اندفعه صداهاشون توی سالنها میپیچید،صداهایی که میلرزید،یا صداهایی که از شدت گریه کردن گرفته بود.فضای قشنگی بود و دیدم که حتی اون خانومهایی که تموم اون ۸شبِ قبل فقط حرف میزدن هم،داشتن عزاداری میکردن.
یه غم عجیبی بهم دست داد وقتی امروز توی هر مجلسی میگفتن 'امروز روزِ آخره'.