امشبی را شَه دین در حرمش مهماناند.
صبح فردا بدنش زیر سُمِ اسبان است.
مَکُن ای صبح طلوع،مَکُن ای صبح طلوع.
دیشب همه این شعر رو جور دیگهای میخوندن و برخلاف شب های دیگه.اندفعه صداهاشون توی سالنها میپیچید،صداهایی که میلرزید،یا صداهایی که از شدت گریه کردن گرفته بود.فضای قشنگی بود و دیدم که حتی اون خانومهایی که تموم اون ۸شبِ قبل فقط حرف میزدن هم،داشتن عزاداری میکردن.
یه غم عجیبی بهم دست داد وقتی امروز توی هر مجلسی میگفتن 'امروز روزِ آخره'.
تا حدی که امروز تمام کتاباشو اسم زدم،جامدادیشو مرتب کردم،کتاباشو گزاشتم تو کیفش،حتی بدرقهاش هم کردم.😭