تصنیف لبخندهایت را دیگر نمیشنوم. چه اتفاقی افتاده است؟
امیدوارم هیچگاه احساساتت نمیرند. این تنها آرزوییست که میتوانم برای آدم مهربانی
نظیر تو کنم.
مهربان بمان!
میدانم؛ میدانم که احتمالاً به جایی خواهی رسید که زخمهایت آنقدر درد کنند که دیگر احساساتت را کنار بگذاری و تصمیم گیری با سنگ شدن، جلوی زخم شدن را بگیری.
این را برایت مینویسم تا تنها یادآور شود: به خودت برگرد!
هرچقدر هم زخم خوردهای، بدان بیاحساس شدنت درمانی برای زخمها نیست، بلکه چاقویی بر روی دردهایت است. سرکوب احساسات باریست که بیشتر منحنیات میکند. شاید حالا گمان کنی با ینگ شدن هیچگاه زخم نمیشوی؛ اما هرچه پیش بروی بیشتر پی میبری که سنگ شدنت تنها یک زخم دیگر را در درونت اضافه میکند. تنها فایدهی سنگ بودن این است که راحتتر دیگران را میتوان شکست؛ گرچه با هرگاه شکستن دیگری قطعهای از تو نیز از دست میرود اما آنکه کامل نمیشکنی دستاوردی بهتر محسوب میشود. یقینا، تنها در نگاه اول. نهایتش تو هم روزی با این ذره ذره خرد شدن میشکنی، تنها تفاوتش این است که تو تکه تکه از دست رفتی و نمیتوانی خود را دوباره به هم متصل کنی، اما کسی که یکباره شکست، چون قطعات بزرگتری دارد راحتتر سرهم میشود.
نه سنگ باش نه چینی. نه دیگران را بشکن و نه آنطور باش که به هنگام شکستن راه بازگشتی نباشد. تعادل تنها شرط لازم زندگیست.
پس ابراز کن! احساساتت را ولی نه برای هرکس؛ نه همهگاه، نه همهجای. نهان نمانند اما آشکارا طغیان نکنند که در وجهی ذره ذره تو را بکشند و بر وجهی دیگر عاملی برای استفاده شوند.
قدردانم از اینکه همیشه،در کنارم میمانی.
گرچه. نمیدانم. آیا این. همیشه. وجود. خواهد داشت.
𝖫𝖾𝗍𝗁𝖾́
هرکاری میکنین، بکنین فقط هیچوقت کاری نکنین از ....... خسته بشم
سنتور، کتابخوندن، آواز، سیاه قلم، نوشتن، رقصیدن، خندیدن، رنگ آبی...