you were perfect, you were kind. But, only with me. Don't cry for me, she was who you should cry for it.
چرا من را جهان برگزیده؟
این سوالیست که ذهنم هرزمانی که پیدا میکند از من میپرسد و من همیشه از پاسخگویی به آن طفره رفتهام. همانطور که هرروز از پاسخ فرار میکردم، به فردی برخوردم که ذهنش با این سوال او را تسخیر کرده بود، هنگامی که سعی در کمک به او را داشتم، پی بردم که پاسخ من نیز همینگونه است. در زیر بخشی از جواب را که از جوانبی برای همگان صدق میکند آوردهام:
مشکل از آنجا شروع میشود؛ دنیا هیچوقت به خواستهها توجه نمیکند. و اتفاقا بالعكس عمل میکند. همیشه آن چیزی که خیلی دوستش داشتهای را میگیرد تا برای چندین و چند بار ثابت کند؛
"چیز های مادی زود گذرند"
نباید به آنها دلبست.
چه یک یادگاری چه یک انسان، دنیا هرچه را که عمیقاً دوستش داشته باشی برنحوی میگيرد.
تنها کاری که میتوان کرد آن است که؛
ایستاد تا پاییز و زمستان بروند،
تا بهار و تابستان از راه برسند،
درخت میتواند صبر کند.
باید صبر کند تا خوشی را تجربه کند.
درد میکشد، افسرده میشود؛
اما پایان این درد، قطعا شیرینتر از آن است که در تاریکی به آن فکر میکنید.
چون جهان آنقدر هم بیرحم نخواهد بود.
در جای آنچه که میگیرد، بهتری را جایگزین میکند.
بالاخره بهار فرا خواهد رسید.
پس هیچوقت ناامید نشو.
بگذار غرق شوم، میخواهم بمیرم. میخواهم به خود، به جهان هستیَم، به هرآنچه که بود، خاتمه دهم. رهایم کن. بگذار تنها باشم. نمیخواهم زندگیات را به ویرانی بکشانم. من بیفایدهام. بیپاسخ. بیارزش. به درد نخور. هیچ مزیتی ندارم. بگذار بروم. میخواهم آزادانه به آغوش مرگ پرواز کنم، با آنکه حتی بدانم جهنمی در پیش روست. میپذیرم. جهنم را به آزاردهنده بودنم ترجیح میدهم. بگذار آنقدر در دنیای افکارم غرق شوم تا بمیرم. نجاتم نده. این چیزی هست که میخواهم. از من دور شو. به عالم جنون سفر کردهام، از اینجا کوچ کن و به دور از من برو.