و من اندر کلمات این شعر
بار ها غرق میشوم
و باز به خودم میآیم:
در شب تردید من ، برگ نگاه !
می روی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام از هوشیاری خورده آب:
من کجا، خاک فراموشی کجا.
دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب.
پرتویی آیینه را لبریز کرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.
اندهی خم شد فراز شط نور:
چشم من در آب می بیند مرا.
سایه ترسی به ره لغزید و رفت.
جویباری خواب می بیند مرا.
در نسیم لغزشی رفتم به راه،
راه، نقش پای من از یاد برد.
سرگذشت من به لب ها ره نیافت:
ریگ باد آورده ای را باد برد
و چه زیبا گفت سهراب سپهری:
زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
ملت میرن خونه دوستاشون تا صبح شیرینی میپزن و فیلم میبینن کتاب میخونن و همزمان من و اون یدونه دوستم:
ولی اون یه سری معدود کتاب هایی که جوری جذبت میکنن که نمیذاریشون کنار و هرچی به آخرش نزدیک تر میشی زودتر ذوق داری تمومش کنی و تموم که میشه میخوای بمیری>>>>>>>>>